خانه / شخصيت‌ها / صحابه و اهل‌بیت / اسلام آوردن عدی بن حاتم و وعده‌های رسول الله (ص) به او

اسلام آوردن عدی بن حاتم و وعده‌های رسول الله (ص) به او

عدی بن حاتم پسر حاتم طائی بود. حاتم طائی عربی است که در بخشندگی مشهور است، او بخشنده‌ترین عرب بود و (دیگران را) در سخاوت و بخشندگی به او مثال می‌زنند، حاتم طائی پیش از اسلام فوت کرد.

عدی بن حاتم نصرانی بود و بعد از مرگ پدرش پیشوای قومش (طیّیء) بود . هنگامی که خبر بعثت محمد مصطفی (ص) را شنید بسیار از او متنفر شده، قلبش پر از بغض و کینه‌ی او شد و علت این نفرت هم فقط این بود که عدی مسیحی بود، و محمد دین جدیدی را آورده بود.

قبیله (طیّیء) در منطقه (حائل) شمال نجد، و پیرامون دو کوه (أجأ و سلمی) که در آن جا معروفند، می‌زیستند.

عدی از این می‌ترسید که پیامبر(ص) سپاهی را برای جنگ با قومش (طیّیء) بفرستد، و می‌دانست که یارای رویارویی با مسلمانان را ندارد و بدین خاطر شترش را آماده کرده بود تا به هنگام نبرد از این دو کوه گریخته و به سرزمین شام برسد. در ماه ربیع الآخر از سال نهم هجری پیامبر(ص) سریه‌ای را که از یکصد و پنجاه جهادگر تشکیل شده بود آماده کردو علی بن ابی طالب را امیر آنان نمود و به او دستور داد تا به سوی (طیّیء) برود.

عدی از سپاه پیامبر(ص) می‌گریزد

عدی در خصوص فرارش به شام می‌گوید: در میان عرب کسی بیش از من از پیامبر متنفر نبود… من فردی با اصل و نسب، و نصرانی بودم. و بر اساس دریافت یک چهارم از غنائم با قومم به این سوی و آن سوی می‌تاختم و با خود فکر می‌کردم که دیندارم، من در میان قومم پادشاه و امیر بودم به خاطر آنچه برایم ترتیب داده شده بود.

هنگامی که خبر رسول الله(ص) را شنیدم از ایشان متنفر شدم، به غلامم که شترانم را می‌چرانید گفتم: یکی از شتران تنومندم را برایم آماده کن، و آن را نزدیک خودم نگهداری کن، و همین که شنید یسپاه محمد به این سرزمین پای نهاد مرا مطلع کن.

دیری نپائید که به من گفت: آنچه را که می‌خواهی انجام دهی هم اینک انجام ده زیرا من پرچم‌هایی را دیدم و هنگامی که درباره آنها پرسو جو کردم گفتند: این‌ها سپاهیان محمدند! به او گفتم: شترم را نزد من بیاور، او نیز شتر را به نزدم آورد و همسر و فرزندانم را بر آن سوار کردم و به هم‌کیشان مسیحی‌ام در شام پیوستم و دختر حاتم را جا گذاشتم. هنگامی که عدی بن حاتم به همراه خانواده‌اش به شام گریخت، مجاهدان به طیّیء رسیدند و اهالی آنجا را شکست دادند و اسرای بسیاری را گرفته و بر غنائم دست یافتند و با همه‌ی اینها به سوی مدینه بازگشتند.

اسرا در محوطه‌ای کنار مسجد نگهداری شدند. در میان آنان (سفّانه بنت حاتم) خواهر عدی بود او زنی فصیح و بلیغ و دانا بود.

رسول الله(ص) به اسیران سر زدند. سفانه دختر حاتم از جای خود برخاست و روبروی ایشان ایستاد و با او سخن گفت، سفانه به پیامبر(ص) گفت: ای پیامبر! پدرم مرده، و سرپرستم به سفر رفته، بر من منت بگذار، خداوند بر شما منت گذارد! پیامبر(ص) به او گفت: «سرپرست تو کیست؟»

سفانه گفت: عدی بن حاتم!

پیامبر(ص) به او گفت: «همان که از خدا و رسولش گریخته!»

پیامبر رفتند و او را به حال خود گذاردند… روز بعد، پیامبر از کنار او رد شدند و او نیز همان سخنان را تکرار کرد و پیامبر نیز همان جواب ها را به او دادند. روز سوم بعد از آن که سفانه با پیامبر سخن گفت، پیامبر به او گفت: «بر تو منت می‌گذارم و رهایت می‌کنم. برای رفتن عجله نکن تا شخصی مطمئن و مورد اعتماد از قومت می‌یابم تا تو را به سرزمینت برساند».

بعد از چند روز نمایندگانی از سوی بلیّ یا قَضاعه آمدند، سفانه به پیامبر گفت: ای پیامبر(ص)! نمایندگانی از قوم من آمده‌اند، و در میان‌شان افرادی مطمئن و آگاه وجود دارند! رسول الله(ص ) او را تجهیز کرد و مال و نفقه و شتری به او داد… سفانه با آن افراد رفت تا به برادرش عدی بن حاتم در شام رسید!

سفانه روبروی برادرش ایستاد و او را سرزنش و توبیخ کرد و به او گفت: تو قطع کننده‌ی صله‌ی رحم و ستمگری، زن و فرزندانت را بردی و مرا به جا گذاشتی!

عدی به او گفت: ای خواهر عزیزم، جز خیر نگفتی، بی شک آنچه را گفتی من آن گونه کردم و به خدا سوگند عذر و بهانه‌ای ندارم!

عدی در برابر خواهرش به اشتباهش اعتراف کرد و این که به هنگام فرار او را با خود نبرده و همین سبب شده تا او اسیر گردد. سپس خواهرش او را واداشت تا در مدینه حضور یافته و به نزد پیامبر برود زیرا او مردمان را گرامی می‌دارد.

عدی نزد پیامبر در مدینه

عدی به مدینه آمد و هنگامی که به آنجا رسید رهسپار دیدار رسول الله(ص) شد. ایشان در مسجد بودند، عدی صلیبی از نقره بر گردن داشت و هنگامی که وارد مسجد شد شنید که پیامبر(ص) این سخن را تلوت می‌کند:

« ‏اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَالْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا إِلَهًا وَاحِدًا…» (توبه/۳۱)

« ‏ یهودیان و ترسایان علاوه از خدا ، علماء دینی و پارسایان خود را هم به خدائی پذیرفته‌اند و مسیح پسر مریم را نیز خدا می‌شمارند .  ( در صورتی که در همه‌ی کتابهای آسمانی و از سوی همه‌ی پیغمبران الهی ) بدیشان جز این دستور داده نشده است که : تنها خدای یگانه را بپرستند و بس.»

خداوند بیان می‌دارد که یهودیان و مسیحیان، علمای دینی و پارسایان خود را و هم چنین مسیح پسر مریم را به همراه خدا، خدایان خود گردانده‌اند.

هنگامی که عدی آیه را شنید متوجه نشد که چگونه آنان را به خدایی برگزیده‌اند و چگونه آنان را پرستش می‌کنند، بدین خاطر عبادت را حمل بر نماز کرد و این که آنان برای علمای دینی و پارسایان‌شان نماز می‌خوانند!

بدین خاطر به پیامبر(ص) اعتراض کرد و گفت: به خدا سوگند ما آنان را نمی‌پرستیم. پیامبر(ص) معنای عبادت را برای او روشن گردانید و این که عبادت در این جا به معنی اطاعت کردن و پیروی کردن است و به او گفت: «این علما و پارسایان حرام را برای آنان حلال، و حلال را برای آنان حرام کرده، و آنان نیز از این دستورشان تبعیت و پیروی می‌کنند و این به منزله‌ی عبادت کردن‌شان برای آنان است!»

سپس پیامبر از اسمش پرسید و گفت: «این مرد کیست؟»

جواب داد: عدی بن حاتم !

پیامبر(ص) گفت: «همان که از خدا و رسولش گریخت!»

سپس پیامبر(ص) تعدادی سؤال مؤثر و تعیین کننده از و پرسیدند تا بر قلبش تاثیر نهاده و او را به اسلام نزدیک گرداند.

پیامبر(ص) به او گفت: «ای عدی بن حاتم! چه چیز تو را فراری داد؟آیا از این گریختی که بگویی: لا اله الا الله؟ آیا به جز خدا إله دیگری هست؟

ای عدی چه چیز سبب شد تا بگریزی؟ آیا از این می‌گریزی که بگویی الله اکبر؟ و آیا چیزی یا کسی بزرگتر از خدا وجود دارد؟»

عدی از کلام پیامبر(ص) متأثر شد و شیفته‌ی شخصیت و بزرگواری‌اش شد.

عدی در خانه پیامبر(ص)

سپس پیامبر عدی را دعوت کرد که مهمان او شود و دستش را گرفته و از مسجد خارج شدند و به سمت خانه رفتند.

در راه پیرزنی سر راه پیامبر(ص) قرار گرفت و از ایشان خواست که بایستد و نیازش را مطرح کرد و پیامبر(ص) به خاطر آن پیرزن ایستادند و مهمانش نیز با او ایستاد، مدت ایستادن آن پیرزن با پیامبر(ص) به درازا کشید و پیامبر(ص) با صبر و سعه‌ی صدر با او سخن گفتند… عدی از فروتنی پیامبر و مهربانی و رحمتش نسبت به امتش شگفت زده شد، میان این برخورد پیامبر(ص) با آنچه از ظلم و خودکامگی و تکبر پادشاهان آگاهی داشت مقایسه نمود. پادشاهانی که خود را خدا می‌پنداشتند و ملت‌هایشان آنان را بندگی و بردگی می‌کردند، عدی میگوید: با خود گفتم: به خدا سوگند این پادشاه نیست!

سپس وارد خانه‌ی پیامبر(ص) شدند… عدی به آنچه درون خانه بود نگریست، چیز چشمگیری آنجا نیافت… اتاقی کوچک بود، کف آن خاک بود و فقط یک بالش کوچک و فرسوده که پر از لیف درخت خرما بود بر روی کف زمین وجود داشت!

پیامبر(ص) بالش فرسوده را به مهمانش داد تا بر آن بنشیند! پس خود پیامبر(ص) کجا بنشیند؟

عدی نپذیرفت که او بر بالش بنشیند و رسول الله(ص) بر روی زمین، بدین خاطر بالش را پس داد، اما پیامبر(ص) به او امر فرمودند که بر روی بالش بنشیند، زیرا او مهمان است و احترام مهمان واجب!

عدی بر روی بالش نشست، و پیامبر روبروی او بر روی زمین نشست! عدی این وضعیت پیامبر(ص) را با وضعیت پادشاهان خودکامه مقایسه کرد و با خود گفت: به خدا سوگند این شخص پادشاه نیست!

عدی از فروتنی پیامبر(ص) و ساده زیستی‌اش و زهدش در دنیا بسیار متأثر شد و فهمید که اگر پیامبر در پی رهبری و ریاست می‌بود زندگی‌اش به این سادگی و فروتنی نمی‌بود. هم چنین فهمید که او سخاوتمند و شریف است، به دیگران ارج و احترام می‌نهد، به خواهرش سفانه احترام نهاد و او را به برادرش رساند و به او پول و آذوقه داد و این اوست که عدی را نیز مورد اکرام قرار داده است! با این خصال و رفتارهای پیامبر(ص) عدی به اسلام نزدیک شد.

اما چیزهای دیگری بودند که عدی به آنها فکر میکرد و او را از اسلام دور می‌نمود، میان مقاومت کردن و جذب شدن در تردد بود، چیزهایی او را دور می‌کرد، و موضع‌گیری‌های پیامبر(ص) او را نزدیک می‌کرد!!

پیامبر(ص) به وسوسه‌ها و خیالاتی که در درون عدی جولان می‌دادند نظری انداخت و چیزهایی را که میان او و اسلام فاصله ایجاد کرده بودند شناخت.

گفت و گو میان پیامبر(ص) و عدی بن حاتم

گفت و گویی میان رسول الله و عدی بن حاتم روی داد.

پیامبر(ص) به او گفت: « ای عدی! اسلام بیاور، سالم بمان!»

عدی گفت: من خود دیندارم.

پیامبر(ص) گفت: من از تو به دین تو آگاهترم!

عدی تعجب کرده و گفت: شما از من به دین من آگاهترید؟

پیامبر(ص) فرمود: «آری، مگر تو جزو رکوسیان نیستی؟ و سهم یک چهارم قومت را می‌خوری؟»

رکوسیان فرقه‌ای از فرقه‌های نصاری بودند و عدی به این خاطر بی هیچ دلیلی یک چهارم از غنیمت‌های قومش را می‌خورد که رهبر و سرکرده آنان بود.

عدی پاسخ داد: آری

رسول الله(ص) به او گفت: «این کار، در دین تو، برای تو روا نیست!»

عدی گفت: آری.

ناگهان عدی با شناخت دقیق رسول الله روبرو شد، و همان گونه که رسول الله(ص) گفته بود از عدی به دینش آگاهتر بود! او این معلومات را از کجا کسب کرده بود؟ عدی می‌گوید: با شنیدن این سخنان تسلیم شدم!

پیامبر(ص) به عدی سه وعده می‌دهد

سپس پیامبر(ص) بار دیگر عدی را غافلگیر کرد و به او گفت که می‌دناد چه در سر او می‌گذرد و اسباب شک و دودلی‌اش را از میان برد و وعده‌هایی صادقانه و راستین پیرامون آینده اسلام به او داد.

به او گفت: «ای عدی! من می‌دانم چه چیزی مانع پذیرش اسلام از سوی تو می‌شود! آنچه مانع ورود تو به اسلام می‌شود فقر مسلمانان و ثروتمندی دشمنان‌شان است که تو آن را می‌بینی! ای عدی! به خدا سوگند خداوند خود این امر را به تمام و کمال می‌رساند، تا جایی که مال از میان دستان مسلمانان سرازیر شده و کسی آن را نمی‌پذیرد!»

سپس به او گفت: «ای عدی! من میدانم چه چیزی مانع پذیرش اسلام از سوی تو می‌شود! آنچه مانع ورود تو به اسلام می‌شود تعداد اندک مسلمانان و فراوانی دشمنان‌شان است که تو آن را می‌بینی!

ای عدی: آیا تو حیره را دیده‌ای؟

عدی گفت: نامش را شنیده‌ام اما آنجا را ندیده‌ام.

پیامبر(ص) فرمود: به خدا سوگند خداوند خود این امر را به تمام و کمال خواهد رسانید تا این که زنی تنها بر روی شترش، از حیره به بیت‌الحرام می‌رود تا آنجا را طواف کند، در حالی که کسی همراه او نیست، و از کسی جز خداوند نمی‌ترسد!»

عدی گفت: با خود گفتم: مردان مفسد و پلید طیّیء که راهزنند و مردم را میکشند کجایند؟

سپس پیامبر(ص) به او گفت: «ای عدی! من میدانم چه چیزی تو را از پذیرش اسلام باز می‌دارد! آنچه مانع پذیرش اسلام از سوی تو می‌شود وجود ملک و سلطه و قدرتی است که در دست دشمنانش می‌بینی! به خدا سوگند خداوند خود این امر را به تمام و کمال می‌رساند تا جایی که قصرهای کسری گشوده شده و گنجینههایش از آن مسلمانان می‌گردد!»

عدی شگفت زده شد و گویی چنین پنداشت که منظور پیامبر(ص) حاکمی کوچک، و نه کسری پادشاه فارس است یعنی حاکم قوی‌ترین دولت در آن زمان! لذا با این سخن از پیامبر(ص) توضیح طلبید: کسری بن هرمز؟

پیامبر(ص) به او گفت: آری … کسری بن هرمز!

عدی متقاعد به پذیرش اسلام شد و یقین یافت که محمد(ص) فرستاده خداست. شهادتین را به زبان آورد، و وارد دین خدا شد در حالی که همچنان در خانه پیامبر(ص) بود، رسول الله(ص) از اسلام آوردن او بسیار خوشحال شد.

عدی بن حاتم دوستی و همراهی پیامبر را به نیکی به جای آورد. رسول الله(ص) به عدی بن حاتم سه وعده داد:

اول: پیروزی اسلام و گسترش آن، فتح سرزمین‌های فارس، استقرار اسلام در آن، شکست فارس که در آن زمان قویترین دولت بود، ورود مسلمانان به قصرهای کسری بن هرمز و گرفتن گنجینه‌ها و اموالش و انفاق آن در راه خدا.

دوم: از میان رفتن علل خطر و ترس، و تثبیت شدن صلح و امنیت و اطمینان تا جایی که مسلمانان با امنیت میان مناطق مختلف رفت و آمد می‌کنند. ..

در آن زمان خطرناک ترین راه، راه عراق – مکه بود و کسانی که در آن مسیر تردد می‌کردند نسبت به جان و مال و خانواده‌هایشان ایمن نبودند آن هم به خاطر سیطره راهزنان بر آن، و تعدی و تجاوزشان به هر که از آن مسیر تردد می‌کرد. پیامبر به عدی وعده میدهد که یک زن تنها سوار بر شترش از حیره خارج شده و به قصد طواف بیت الحرام رهسپار آنجا می گردد در حالی که بر جان و مال و آبرویش ایمن و آسئده است، و از هیچ غارت و چپاول و تجاوزی نمی‌رسد.

سوم: از میان رفتن حالت فقر و احتیاجی که مسلمانان در آن به سر می‌برند تا آن جا که ثروتمندی جای آن را می‌گیرد، سپس مال در میان دستان مسلمانان افزایش می‌یابد و وقتی که به دنبال فقیری می‌گردند که به او انفاق و بخشش نمایند کسی را نمی‌یابند و هنگامی مال و ثروت به آنان داده می‌شوود به خاطر غنا و رفاهی که در آن بسر می‌برند! کسی آن را قبول نمی‌کند.

واضح است که پیامبر(ص) این سخن را از جانب خود نمی‌گوید، بلکه این ها را بر اساس وحی‌ای که خداوند به او نموده، و بشارتی که در خصوص آینده‌ی درخشان اسلام به او داده، بیان می‌دارد!!

عدی بن حاتم از تحقق این وعده‌ها خبر می دهد

عدی یقین کامل داشت که این وعده های سه گانه پیامبر به زودی عملی خواهند شد. زندگی عدی بن حاتم به درازا کشید و از فرماندهان فاتح جبهه‌ی عراق بود تا آن جا که یکی از ارکان جنگی سپاه مجاهدی بود که در نبرد قادسیه پیروز شد و سعد بن ابی وقاص با او همراه شد تا وارد مدائن گردید.

فرمانده مجاهد عدی بن حاتم شاهد بود که مسلمانان وارد قصرهای کسری شده و گنجینه ها و اموالش را برمی‌دارند… در این هنگام عدی وعده‌ی پیامبر را به یاد آورد که حدود هفت سال پیش با اطمینان به او گفته بود. آن گاه او سپاس و ستایش خداوند را به جای آورد.

بعد از فتح عراق خطر از میان رفت، و راهزنان از بین رفتند و راه‌ها ایمن شد و مسلمانان با امنیت و آسایش میان سرزمین‌ها و مناطق مختلف در تردد و رفت و آمد بودند.. عدی زنی را بر روی شترش دید که از حیره به بیت‌الحرام می‌رود… دومین وعده‌ی پیامبر(ص) را به یاد آورد. آن گاه او سپاس و ستایش خداوند را به جای آورد.

عدی در مجلسی که تعدادی از مسلمانان را دربرمی‌گرفت نشست آن گاه وعده‌های سه‌گانه‌ای را که رسول خدا به او داده بود برای آنان بیان کرد.

از جمله به آنان گفت: پیامبر(ص) سه وعده به من دادند که دو وعده آنها هم‌چنان که فرموده بودند تحقق یافت.

به من وعده فتح قصرهای کسری و دریافت گنجینه‌هایش را داد و خود در آن شرکت جستم (و آن وعده تحقق یافت)… هم چنین به من وعده داد که زنی بر روی شترش از حیره به بیت‌الحرام می‌رود در حالی که جز از خدا، از کسی نمی‌ترسد و من با چشمان خود تحقق این وعده را دیدم.

و به خدا سوگند سومین وعده نیز همچنان که گفتند بزودی تحقق می‌یابد تا آن جا که مال در دستان مسلمانان فزونی یافته و کسی نیست آن را بپذیرد!

وعده سوم بعد از وفات عدی بن حاتم عملی شد، او در سال شصت و هفت هجری، و به هنگام خلافت عبدالله بن زبیر و بعد از آن که یکصد و بیست سال عمر کرد، درگذشت. خداوند از او خشنود باد.

(عدی بن حاتم الطائی، اثر محیی‌الدین مستو، ص۶۰-۷۵)

نویسنده: دکتر صلاح عبدالفتاح الخالدی (کتاب: وعده‌های قرآن در خصوص پیروزی اسلام)

ترجمه: مجتبی دوروزی

درباره ی مجتبی دوروزی

همچنین ببینید

نگاهی به زندگانی حضرت اسامه بن زید

نویسنده : عبدالقادر شیخ ابراهیم مترجم : عبدالرحیم هاشم زهی الحِبُّ بن الحِبِّ نام و …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *