خانه / داستان / آموزنده / اشک‎های مادر

اشک‎های مادر

نوشته: داکتر ماجده مخلوف

ترجمه: عبدالناصر امینی

بر اساس روایتی از مَرال معروف

اشاره: جنگ و مقاومت علیه روسها حدود دو میلیون شهید برای ملت مجاهد افغانستان بر جای گذاشت. قیام مردان و زنان افغان برگ زرینی در تاریخ این مرز و بوم خواهد بود که تا تاریخ زنده است یاد و خاطره آن جاودان خواهد ماند.

مطلبی که پیشروی دارید، روایتی از درد و رنج مادری است که همراه با فرزندانش در اردوگاهی در پاکستان به سر میبرد، شوهر این زن در نبرد علیه روسها به شهادت رسیده و او نمیداند به چه زبانی به فرزندان کوچکش این مسئله را بگوید و غم هجران پدر را چگونه از قلب‏های کوچکشان دور کند.

در اردوگاه خانواده شهدا زن جوانی به چشم می‎خورد که در گوشه‎ای خیمه زده و با کودکانش سرگرم می‎باشد.

نزدیک‎تر رفتیم، با این سن کم چروک پیری بر چهره‎اش نشسته، آرام آرام با گوشه چادر، اشک‎هایی که بر گونه‎هایش جاری ‎شده را پاک می‎کند.

بغض گلویش را گرفته بود، به زحمت از مادرم پرسید:

ـ خواهران از کجا هستید؟

مادرم گفت: از شهر لغمان. [یکی از استان‎های افغانستان]

شاید این حرف مادرم ناراحتش کرد، بازهم اشک‎های او جاری بود و گفت:

ـ من هم از لغمان هستم، همسر شهید عمادالدین، شاید اسمش را شنیده باشید.

نگاهی به سوی پسرش کرد ـ پسری ده ساله که با تعجب به سوی ما نگاه می‎کرد ـ وگفت:

ـ این پسر بزرگم صلاح‎الدین است.

از شیوه صحبت این زن جوان پیدا بود که مدت‎ها است به دنبال کسی می‎گردد که از جفای روزگار و دردها و رنج‎هایش به او بگوید، سفره دلش را باز کند و عقده‎هایش را بیرون بریزد.

ـ صلاح‎الدین هر روز از من در مورد پدرش می‎پرسد که چرا نزد ما نمی‎آید، به او و دو برادر کوچکش می‎گویم:

ـ  پدرتان الان نمی‎تواند به دیدن ما بیاید، او در جبهه جنگ است، نمی‎تواند اینجا بیاید.. اگر او بیاید پس چه کسی باید با روس‎ها بجنگد؟! هر وقت که سرزمین ما ان‎شاءالله آزاد شد همه باهم به افغانستان بر می‎گردیم.

پسرانم می‎پرسند:

ـ مادر جان! پدران دوستان ما هم در جبهه می‎جنگند، پس چرا آنها همیشه به دیدن خانواده خود می‎آیند و دو مرتبه به جبهه برمی‎گردند؟

من می‎گویم:

ـ پدر شما فرمانده لشکر است، همه چیز به دست اوست، او نباید جبهه را ترک کند.

بعد از گفتن این جملات آن‎ها قانع می‎شوند و حرفم را باور می‎کنند.

روزهای ما به همین صورت سپری می‌شود، اما یک روز حادثه عجیبی رخ داد، پسرم صلاح‎الدین در حالی که گریه می‎کرد وارد خیمه شد، از او پرسیدم:

ـ چرا گریه می‎کنی پسرم؟

گفت: چیزی نیست.

به گوشه‎ای نشست و گریه می‎کرد. هرچه پرسیدم جواب نداد. باخود گفتم شاید با بچه‎ها دعوایش شده، او را به حال خودش رها کردم. شب وقتی که برادرانش به خواب رفته بودند، صلاح الدین یواشکی زیر پتو گریه می‎کرد. صدای ناله‎هایش به گوش می‎رسید، من که علت گریه‎اش را نمی‎دانستم، پتو را از روی سرش برداشتم و با اصرار از او پرسیدم:

ـ بگو پسر گلم.. صلاح‎الدین جان! .. چرا گریه می‎کنی؟ .. با بچه‎ها دعوایت شده؟..

پتو را روی سرش کشید و بازهم گریه می‎کرد. بعد از چند لحظه گفت:

ـ مادرجان راستش را بگو آیا واقعاً پدرم وفات کرده؟

یک لحظه گمان کردم که دنیا روی سرم خراب شد، به او نزدیک‎تر شدم، مات و مبهوت نگاهش می‎کردم. از کجا فهمیده بود؟ منتظر بود جوابش را بدهم. خیلی آشفته شده بودم، پسرم گمان می‎کرد که من تازه خبر شده‎ام، به او گفتم:

نه، نه، هرگز، پدرت فوت نکرده، این دروغ بزرگ را کی به تو گفته؟!!

از رختخواب بلند شد و نشست، سرش را روی زانوهایش گذاشت و خیلی اشک می‎ریخت. نگاهی به طرف من کرد و گفت:

ـ نه مادر جان! تو خبر نداری، پدرم کشته شده، بچه‎ها به من گفتند.

امروز با آن‎ها بازی جهاد و جبهه می‎کردیم، به آنها گفتم: باید فرمانده من باشم، آن‎ها قبول نکردند، به آن‎ها گفتم: پدرم فرمانده جبهه است و من هم باید فرمانده باشم.

عبدالاحد گفت: پدرت که خیلی وقت است شهید شده، مگر تو نمی‎دانی؟

گفتم: شما دروغ می‎گوئید.

با عبدالاحد دعوایم شد، او گفت:

ـ اگر باورت نمی‎شود بیا در خیمه ما، پدرم مجله‎ای آورده که عکس شهدا در آن چاپ شده، عکس پدرت را در آن دیده‎ام. مادرم وقتی عکس پدرت را دید خیلی گریه کرد، بیا تا برویم به تو نشان دهم. با او رفتم.

چند لحظه‎ای صلاح الدین سکوت کرد، از او پرسیدم:

عکس را دیدی؟ عکس پدرت را در آن مجله دیدی..؟!

صلاح‎الدین سرش را بلند کرد و گفت:

ـ ناراحت نشو مادر جان! حتماً از این خبر خیلی غمگین شدی! بله عکس پدرم را دیدم، عکس پدرم در آن مجله چاپ شده بود. همان عکسی که درخانه در آن صندوق گذاشته‏ای، همان عکس بود.

مادرجان و قتی عکس را دیدم، گریه‎ام گرفت، مادر عبدالاحد صدایم را شنید و وارد خیمه شد، پرسید: چی شده؟

وقتی فهمید من عکس پدرم را دیده‎ام، عبدالاحد را کتک زد، من را به آغوش گرفت و گفت:

ـ صلاح‎الدین جان! گریه نکن، عبدالاحد دروغ می‎گوید، او تو را فریب داده، می‎خواهد تو را اذیت کند. پدرت فرمانده قهرمانی است، این مجله عکس فرماندهان بزرگ را چاپ می‎کند.

ـ مادرجان! مادر عبدالاحد خواندن بلد نیست، زیر عکس پدرم نوشته شده بود «شهید فرمانده عماد الدین».

پسرم بعد از این حرف‎ها سکوت کرد، دیگر نمی‎توانستم چیزی را از او مخفی نگه دارم.

ـ بله پسرم پدرت شهید شده، سال گذشته در جبهه علیه دشمنان اسلام به شهادت رسید و تو به جای اینکه ناراحت بشوی، باید خوشحال باشی و به پدرت افتخار کنی.

صلاح‎الدین گفت: چه می‎گویی مادرجان! تو که تا هنوز خبر نداشتی، مگر چند لحظه قبل نگفتی که پدرم نمرده است؟ آیا پدرم واقعاً نمرده؟

ـ بله پسرم! حقیقتاً پدرت نمرده، شهدا برای همیشه زنده هستند و نمی‎میرند، مگر معلم به تو نگفته بود؟ خودت مگر تعریف نکردی که معلم گفته شهدا نمی‎میرند و نزد پروردگارشان زنده‎اند.

پدرت الان ما را می‎بیند، اما ما نمی‎توانیم او را ببینیم، پدرت الان در یک باغ زیبا استراحت می‎کند. اگر تو گریه کنی پدرت ناراحت و بدتر از آن گناهکار می‎شوی.

صلاح الدین با تعجب پرسید:

ـ مادرجان! حتماً پدرم ما را می‎بیند؟ معلم ما گفته بود که شهدا روی بال‎های پرندگان هستند، پس پدرم هم الان روی بال‎های پرندگان در آسمان پرواز می‎کند.

من هر وقت بزرگ شدم حتماً به جهاد می‎روم و مثل پدرم با سربازهای روسی می‎جنگم و انتقام پدرم را خواهم گرفت. شاید من هم شهید شدم. مادرجان! شهید می‎شوم یا نه؟

پسرم با این حرفهایش انگار به قلبم کارد می‎کشید، آن شب پسرم تا صبح نخوابید و همین‎طور آرزوی شهادت می‎کرد.

این زن جوان صحبت‎هایش را به پایان رساند، همه ما ساکت مانده بودیم و غرق در فکر بودیم…

درباره ی عبدالناصر امینی

• معاون اداری، فرهنگی و استاد دارالعلوم کابل. • از ولایت غور افغانستان. • متولد ۱۳۶۴هـ.ش. زاهدان (ایام هجرت). • حافظ قرآن کریم و فارغ التحصیل دارالعلوم زاهدان . • لیسانس شرعیات.

همچنین ببینید

وسوسه

نویسنده: کلثوم قائدی (… انّما یوفّی إلصّابرون اجرهم بغیرحساب)[زمر:۱۰] ترجمه: قطعابه شکیبایان، پاداش تمام وکمال …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *