خانه / یادداشت / دانش بیهوده / بخش اول

دانش بیهوده / بخش اول

نویسنده: صدیق قطبی

بودا در پاسخ به یکی از شاگردانش که انبوهی سوالات مابعدالطبیعی از او پرسید، با بیان تمثیلی به ضرورت صرف‌نظر کردن از پرسش‌هایی که فاقد ضرورت هستند اشاره می‌کند:

«کسی را فرض کن که با تیری زهرآلود مجروح شده و دوستان و خویشانش نزد طبیب می‌برند. پس فرض کن که وی می‌گوید: من نخواهم گذاشت این تیر بیرون آورده شود مگر اینکه بدانم چه کسی آن را به من انداخته است؛ آیا او از طبقه‌ی جنگجویان بوده یا از طبقه‌ی روحانیون یا از طبقه‌ی بازرگانان و کشت‌کاران بوده است، یا از طبقه‌ی پست جامعه؟؛ نامش چیست یا اهل خانه‌اش کیست؟ آیا قامتش بلند است یا کوتاه و یا میانه؟؛ آیا رنگ چهره‌اش سیاه است یا گندمگون و یا طلایی؟؛ از دهکده می‌آید یا شهر کوچک و یا شهر بزرگ؟ من نخواهم گذاشت که این تیر را بیرون بکشید مگر اینکه جنس کمانی که از آن تیر خورده‌ام بدانم، نوع زهی که در آن به کار رفته؛ جنس تیر؛ نوع پری که بر روی تیر و نوع ماده‌ای که در نوک آن به کار رفته است چیست؟».(ماه‌‌نامه‌ی اطلاعات حکمت و معرفت، شماره‌ی ۱۲، تلقی بودایی، والپولَه سری راهولَه)

او به شاگردانش می‌گوید:

«ای بیکوها! با اینهمه از آنچه می‌دانم تنها اندکی به شما گفته‌ام، آنچه به شما نگفته‌ام بسیار بیشتر است. و چرا من (آن چیزها را) به شما نگفته‌ام؟ زیرا که آنها سودمند نیستند… و به نیروانه راه نمی‌برند. از این روست که آن چیزها را به شما نگفته‌ام.»(همان منبع)

در آموزه‌های بر جای مانده از پیامبر اسلام هم بر این مسئله تأکید شده است و پیامبر از دانش غیرنافع به خداوند پناه می‌جوید و دانش سودمند و مفید طلب می‌کند:

«اللهم إنی أعوذ بک من علم لا ینفع / خدایا از دانش غیر مفید به تو پناه می‌آورم.»(به روایت مسلم)
«اللهم إنی أسألک علماً نافعاً / خدایا دانشی سودمند از تو می طلبم»(به روایت ابن ماجه و نسائی)

در سنت رفتاری پیامبر(ص) هم با مواردی بر می‌خوریم که ایشان پرسنده را از سؤالی که فاقد سودمندی است و پاسخ آن فایده‌ای به دنبال ندارد به پرسشی مرتبط به زندگی، رستگاری و نجات، دلالت می‌دهد:

أنس روایت می‌کند بادیه‌نشینی به نزد پیامبر آمد و پرسید: «مَتَى السَّاعَه؟ / قیامت کی واقع می شود؟» پیامبر در جواب گفت: «مَا أَعْدَدْتَ لَهَا؟ / برای آن روز چه فراهم کرده‌ای؟» گفت: «حُبّ اللَّهِ ورسولِهِ/ محبت خدا و پیامبر را.» پیامبر در جواب گفت: «أَنْتَ مَعَ مَنْ أَحْبَبْتَ/ تو همراه دوستانت خواهی بود.»(به روایت بخاری و مسلم)

در قرآن کریم «کناره‌گرفتن از بیهودگی» از اوصاف مؤمنان به شمار رفته است. مؤمنان کسانی هستند که از «لغو» پرهیز می‌کنند: «وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ»(مؤمنون:۳)؛ «…وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَامًا»(فرقان:۷۲). یعنی مؤمنان از «لغو» کناره‌ می‌گیرند و کریمانه از آن دامن بر می‌گیرند. لغو در لغت به امری گفته می‌شود که از آن نفعی عاید نمی‌گردد و طبیعتاً شامل بسیاری از دانستنی‌ها، کنجکاوی‌ها و پرسش‌ها می‌شود.(المعجم الوسیط: ما لا یعتدّ به من کلام وغیره، ولا یحصَل منه على فائده ولا نفع)

در گفته‌ی مهمی از پیامبر اسلام آمده است که: «مِنْ حُسْنِ إِسْلَامِ الْمَرْءِ تَرْکُهُ مَا لَا یَعْنِیهِ: از حُسن مسلمانی فرد آن است که از امور ناسودمند و غیرمرتبط کناره گیرد.»(به روایت ترمذی)

طبیعتاً بسیاری از کنج‌کاوی‌ها، دانستنی‌ها و پرسش‌ها در زمره امور «لایعنی» قرار می‌گیرند. دانشی که ارتباط و تأثیری در بهبود وضع زندگی فرد ندارد، «لا یعنی» و «لغو» است.

در اسرارالتوحید حکایت آموزنده‌ای آمده است:

روزی خواجه امام ابوبکر صابونی به نزد شیخ(ابوسعید ابوالخیر) درآمد. گفت: «ای شیخ! ما هر دو در یک مدرسه بوده‌ایم، حق سبحانه تعالی تو را بدین درجات بزرگ رسانید و من همچنین درین دانشمندی بماندم، سبب این چیست؟» شیخ گفت: «یادد اری که فلان روز این حدیث، استاد، ما را املا کرد که: مِن حُسنِ اسلامِ المرءِ ترکُه مالا یعنیه، یعنی از نیکو مسلمانی مرد آن است که ترک کند آنچه به کارش نیاید؛ هر دو بنوشتیم، اما تو به خانه شدی چه کردی؟» گفت: «من یاد گرفتم و به طلب دیگر رفتم.». شیخ ما گفت: «ما چنین نکردیم، هر چه ما را از آن گزیر بود از پیش خود برداشتیم و اندیشه‌ی آن چیز از دل بیرون کردیم. و آنچه ناگزیر ما بود فراپیش گرفتیم و دل خویش به اندیشه‌ی آن تسلیم کردیم.»

بوسعید می‌گوید من تمام زندگی را مصروف عمل به حدیث «مِن حُسنِ اسلامِ المرءِ ترکُه مالا یعنیه» کردم.

کناره‌جستن از آنچه به کار نیاید آموزه و رهیافتی است که محل تأکید معلمان معنوی بوده است و در میانه‌ی انبوه سوالاتی که آدمی در زندگی می‌تواند به آنها بپردازد، ملاک سودمندی و ارتباط با بهبود زندگی، می‌تواند راهگشا باشد و آدمی را در همهمه و ولوله‌ی وسوسه‌انگیز پرسش‌های بسیار،‌ رهنمون شود.

منبع: عقل آبی

درباره ی صدیق قطبی

همچنین ببینید

داستان ما و درخت

نویسنده: سرگل رستمی نفس می‌خواهیم، همان که نشانه‌ی زنده بودن ماست، همان که عزیزترین‌هایمان را …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *