خانه / فرهنگ و جامعه / روزی که خودم معماریش کردم!

روزی که خودم معماریش کردم!

نویسنده: کتایون محمودی

انسان ها معمارند، سازنده و طراح روزهایی که می تواند خوب یا بد باشد. روزها و ساعت ها و ثانیه هایی که ما خلقش می کنیم. با زمان هایی که نزد ماست، می توانیم در بهترین و بدترین تصویرها، نقاشی اش کنیم. با تصمیم هایی که می گیریم، دیدارهایی که با هم داریم و حرف هایی که با هم می زنیم، برای روزهای تعطیل معمولاً برنامه داریم. یا جایی برویم، یا کسی از جایی پیشمان بیاید، چند ساعتی از کتابی را بخوانیم و یا کارهای عقب افتاده را سر و سامان بدهیم.

بنابراین طراحی و معماری با ماست که آن روز را ماندگار کنیم و یا به بطالت بگذرانیم. با این مقدمه ذهنیت خواننده را به طرف موضوعیت روز تعطیلم می کشانم تا بگویم: دیروز را روزی ماندنی برای خودم ساختم.

تمام، ساعت هایش را دقیقاً مدیریت کردم تا از لحظه هایی که به تندی می گذرند، با دوستانمان انرژی بگیریم.

صبح زود به دیدن دوستی رفتیم که چند سالی است روی فضای مجازی با من مرتبط است، سابقه ی این دوستی از یک بحث دنباله دار و پیگیری آن به کرات، شکل گرفت.

هر دو با روحیه ای که فقط مقصدش آگاهی استفاده از معلومات همدیگر بود، هم صحبت شده بودیم .

از قضا هیچ کدام هم دقیق نمی دانستیم که جنسیتمان چیست و اصلاً فضا و جو ، چنانی بود که مهلتی برای این کنجکاوی نبود .

خارج از گروه و در پی وی هم برای هم ، مطلب می فرستادیم.

گاهی چنان صحنه ی درگیری و چالش گفتمان بالا می گرفت که بی سلام و خداحافظی، صفحه ی تلگرام را می بستیم. ناگهانی و بی مقدمه، وقت و بی وقت برای هم متن و جواب و پاسخ و نقد می فرستادیم.

تا این که یک دوست مشترک، ما را بدون هماهنگی به گروهی اضافه کرد. مدیر گروه با وسواس و ملاحظه، افراد را به گروه دعوت و اضافه می کرد. از همه بیوگرافی می خواست و گاهی هم خودش توضیحاتی مکمل می کرد.

معمولاً من تمایلی برای پیوستن به گروه های بی پیشینه ندارم؛ دعوت ها را به ندرت می پذیرم و تا چند نفر از دوستانم را آن جا نشناسم، نه وارد می شوم و نه دعوت را می پذیریم.

کمی تکیه کلام ها و نحوه ی گفتگویم  بی انعطاف است و برای آن که کسی را نرنجانم ، وارد گروه های بحث  نمی شوم.

گروهی که اشاره کردم؛ یک گروه شامل دعوتگران دینی و اجتماعی بود،  با سابقه ی محرز در این زمینه…

وقتی نام دوست طرف بحثم را در لیست اعضا دیدم ، خواستم خارج شوم که به پی وی آمد ،  ورودم را تبریک گفت!

چاره ای جز ماندن پیش رو نبود. آرام آرام که نوبت به معرفی رسید، مدیر مختصر معرفیش کرد… چند لحظه مبهوت این معرفی و سابقه شدم… چشمم روی کلماتی که تایپ می شد؛ رژه می رفت و… به قول دوستی: مغزم قفل کرد… اصلاً باورم نمیشد که معرف بحث جای جنجالی من؛ یک زن بود!

سریع به پی وی اش رفتم و برایش نوشتم: ضعیفه! دیگر نمی توانی نقش بازی کنی، خوب شد شناختمت…

بی وقفه تایپ شروع شد و نوشت: اولاً ضعیفه خودت هستی!

دوماً ، واقعاً که مرد کم جنبه ای هستی!

نوشتم : : چرا  نگفتی که خانمی؟ حداقل بعضی کلمات را حواله ات نمی کردم !

نوشت: از مردهای بزدلی که فقط حرف، حرف خودشان است ، از این بیشتر توقعی نیست!

خواستم بنویسم که من هم یک زن هستم، ولی دلم می خواست کمی اذیتش کنم و خودم را معرفی نکنم…

خنده ام گرفته بود… برایش نوشتم: برو نهارت را درست کن! زن را چه به این حرف ها؟

وقتی کلمات محکمش را برایم فرستاد؛ معلوم بود که به شدت عصبی است.

صفحه را بستم و به مدیر پیام دادم که حق ندارد مرا معرفی کند. با تواضع نوشت: مگر حضورتان مشکلی دارد که مایل نیستید!

نوشتم: بله… فعلاً نمی خواهم کسی بفهمد که زن هستم…

مدتی گذشت و یک مطلب از متن های چاپ شده ام را برایش فرستادم: نوشت: به درک!

دومی و سومی را فرستادم تا به دوازده، سیزدهمی رسید! برایم نوشت: چه عجب این خانم را قبول داری که زود به زود مطلبش را روی صفحه ام می فرستی؟

من هم نوشتم: اصلاً شیفته ی نام و نگارشش هستم.

مدتی جواب نداد و بعد از چند ساعت نوشت: بیچاره این خانم ، که مطلب هایش را برای شما می فرستد.

نوشتم: بی نظیر است..

نوشت: پیشکش!

مدتی او را به حال خودش گذاشتم و دیگر چیزی بین ما رد و بدل نشد…

یک روز باز هم مطلبی از خودم را برایش فرستادم که سریع بلاکم کرد و رابطه یک طرفه قطع شد!

روی گروه هم باز متن های خودم را می فرستادم که مدیر و بعضی از دوستان، زیرش  تأیید و گاهی توضیح می نوشتند.

روزی، کاسه ی صبرش لبریز شد و روی گروه و زیر متن من نوشت: لطفاً از خودتان مطلب بگذارید و بلندگو و رسانه ی کسی نباشید!

جواب ندادم… مدیر گروه نوشت: البته این ها همه متن ها و مطالب تولیدی و شخصی نویسنده است که خود خانم.( .. ) هستند.!

منتظر این موقعیت نبودم، باز هم غافلگیر شدم! قرار بود مدیر درباره ی من حرفی نزند؛ ولی انگار ایشان دنبال فرصت بود،  تا مرا به گروه معرفی کند.

همین موقع، دوست و طرف بحث هایم بلاکم را باز کرد و هرچه دلش خواست و مستحق می دانست، برایم فرستاد… جواب ندادم و منتظر شدم تا خسته شود!

فقط خدا می داند چقدر خندیدم و انگار کودک بازیگوشی درونم، فرصت بازیگوشی یافته بود!

این دفعه، چون می دانستم که می داند من زن هستم؛ برایش یک استیکر زنانه فرستادم… خوشش نیامد و یک استیکر از عصبانیت برایم فرستاد… آرام آرام با هم دوست شدیم .

گروه چند نفره ای تشکیل داد و من را به گروهش برد،  همسرم را نیز اضافه کرد و حالا دو سالی می شود که در گروه کوچکش هستیم. گروه همدل و خیلی صمیمی شده ایم. ماه های رمضان این دو سال را تا نماز صبح با هم بودیم…

در این گروه کوچک، یک فقیه، یک حقوقدان، یک مربی بهداشت، یک حافظ قرآن و یکی من هستم، روزنامه نگار که در حوزه ی اجتماعی قلم می زند.

از چند هفته قبل، این گروه کوچک تصمیم گرفتیم که همدیگر را ببینیم، از آن ها برای آمدن به کرمانشاه و سپس رفتن به ریجاب دعوت کردم که قبول نشد و بالاخره به روستای زیبای دوستم (همانی که بعد از یک دوره ی طولانی بحث، دوست همیشگی شدیم) رفتیم. سفر در اولین ماه پائیز، واقعاً مفرح است، هوا عالی، جاده هموار و دیدار دوست مقصد و آرزو…

بین راه، همسرم، زود زود می گفت: من هنوز مشکوکم این (آمنه) دوست شما، مرد نباشه؛ راستی راستی؟

جاده آن قدر زیبا بود که غیر از سکوت و نگاه؛ همه چیز پارازید بود! بعد از دو ساعت رسیدیم و زنگ زدم که ما رسیدیم!

کمی دلهره داشتم که نکند این فضای مجازی و این حرف های رسانه ای و بیشتر هشدارهای خود من، در حد چند درصد راست از آب در آید و طرف حرف بحث ها من و این دعوت؛ گولم زده باشد و…

از خودرو پیاده شدم و چشمم را همه جا چرخاندم، نمی دانستم از کدام طرف می آید! که ناگهان چهره ای با خنده، به طرفم آمد!

بی اختیار من هم خندیدم و انگار دورم را احاطه کرد و من محصورش شدم!

من و این هوای خوب پائیزی، این حس خوب که مجازی نبود و دوستی که تا غروب، روی تپه ای مشرف به روستایشان، چشممان تماشا کرد و دل هایمان، به هم مأنوس تر شد.

غروب که به مقصد دوستی دیگر؛ بهتر از برگ درخت؛ ترکش می کردم؛ هوای تاریک جاده را بلعیده بود که حضور در خانه ی ماموستا سلیمی و چند ساعت در جوار ایشان و خانواده ی عزیزشان و گرفتن هدیه ای ارزشمند از ایشان ، کتاب ( کثرت گرایی…نگرش اسلامی و چالش های غربی) ؛ روز خوبم رقم خورد و به انتها رسید!

روزی که من مهندسی اش کردم، ساختارش را طراحی و نقشه اش را کشیدم… یادمان نرود…

روزهای خوب و بد را ما می سازیم!

منبع: دانشنامه اسلامی تبیین

درباره ی کتایون محمودی

کتایون محمودی/ روزنامه‌ نگار و کارشناس ادبیات فارسی

همچنین ببینید

او همیشه بر ضد فلسطین است!

نویسنده:  دکتر تیسیر رجب التمیمی ترجمه:  عبدالخالق احسان ایالات متحده آمریکا در شورای امنیّت‌ سازمان ملل متّحد، …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *