خانه / ادبيات فارسي / متن ادبي / معنای زندگی نزد سهراب سپهری / بخش دوم

معنای زندگی نزد سهراب سپهری / بخش دوم

نویسنده: صدیق قطبی

۱. آشتی دادن و آشنا کردن

سهراب به مانند همه‌ی عارفان راستین، آن‌سوی تضادهای ظاهری و کشاکش‌های پیدا، یک‌رنگی و خویشاوندی پهناوری می‌بیند. آشتی دادن و آشنا کردن برآمده از این نگاه است که ما همه تراشه‌های یک نوریم:

«چونک بی‌رنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد
چون به بی‌رنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی»
(مثنوی، دفتر اول)

جنگ‌ها ناشی از رنگ‌زدگی است و تجربه‌ی بی‌رنگی به آشتی می‌انجامد.

شمس لنگرودی گفته است:

«من فکر می‌کنم / که پشت همه‌ی تاریکی‌ها / شفافیّت شیری رنگ حیات است / این راز را / از حفره‌ی ماه و / روزنه‌های ستارگان دریافته‌ام.»

تجربه‌ی عرفانی، تجربه‌ی وحدت است و«مثنوی ما دکان وحدت است». کمال سلوک عارفانه در این است که سالک به آن وحدت متعالی دیده‌ور شود. به وحدتی به ظاهر ناپیدا که در پسِ کثرت‌های پیدا دامن گسترده است. از زاویه‌ی دید وحدت‌نگر، میش و گرگ، همپا هستند. درهای تماشا که گشوده شوند و کثرت‌ها کنار بروند، باغ فنا پیدا می‌شود، غلغله‌ها خاموشی می‌گیرند و پرده یکسو می‌شود:

«آنی بود، درها وا شده بود / برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود / مرغان مکان خاموش، آن خاموش، این خاموش / خاموشی گویا شده بود / آن پهنه چه بود: / با میشی گرگی همپا شده بود / نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ / پرده مگر تا شده بود / من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود / زیبایی تنها شده بود / هر رودی دریا / هر بودی بودا شده بود.»

رسالت شاعر که برآمده از چشم وحدت‌بینِ اوست، آشتی دادن و آشنا کردن است. همه‌ی اجزای هستی از آن‌رو که تراویده از نوری واحدند، خویشاوند و هم‌گوهرند و رمیدن‌ها و بیگانگی‌ها را با توجه دادن آدمیان به هم‌سرشتی بنیادین‌شان می‌توان چاره کرد.

شاعر در مواضع متعددی به رسالتِ «آشتی و آشنایی» اشاره می‌کند. وقتی از بَرکندن دیوار حرف می‌زند و پیوند دادن چشم‌ها با خورشید و دل‌ها با عشق و سایه‌ها با باد و خوابِ کودک با زمزمه‌ی زنجره‌ها:

«هر چه دشنام، از لب‌ها خواهم برچید / هر چه دیوار، از جا خواهم برکند / رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند! / من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل‌ها را با عشق، سایه‌ها را با باد / و بهم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه‌ی زنجره‌ها.»

دیوار، یعنی بیگانگی و تنافر. دیوار رمزِ فاصله و مرزگذاری است. شاعر، دیوار را تاب نمی‌آورد. چینه‌ها و دیوارهای گِلی کوتاهی که در دهِ بالادست چشم‌های شاعر را مجذوب می‌کنند، از همین‌رو ستودنی‌اند: «بی‌گمان در دهِ بالادست، چینه‌ها کوتاه است.». شاعر از اینهمه فاصله و دیوار به فغان است و رسالت خود را دیوارزدایی می‌داند. آرزوی روزی را در سر دارد که بتواند از دیوارها عبور کند و باغ حیاط همسایه را آب دهد: «خُرده مگیر، روزی فراخواهد رسید که من بروم خانه‌ی همسایه را آب‌پاشی کنم.»(از نامه‌های سهراب)

شاعر هیچ دیواری را نمی‌تواند بپذیرد، مگر دیواری که پایه‌ی گل میخکی باشد:‌ «خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت.» دیوارها تنها اگر پایه‌ی گل میخک باشند، رسمیت دارند.

آشتی و آشنایی را شاعر از رهگذر دیگری هم دنبال می‌کند. از رهگذرِ کشفِ رازهای زیبای هر چیز.

وقتی به دیده‌ی سود و زیان شخصی و محاسبه‌گر با موجودات روبرو می‌شویم، بسیاری را دشمن خویش می‌یابیم. وقتی منِ بزرگی در میان است و همه چیز بر اساس قُرب و بُعد با مصالح من سنجیده می‌شود، آغاز بیگانگی‌هاست و به گفته‌ی مولانا «آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت». یارها را خار می‌بینیم. وقتی می‌توانیم به خویشاوندی و آشنایی ازلی با یکدیگر پی ببریم که منافع خود را نبینیم. کریستین بوبَن می‌گفت: «نمی‌توانیم خوب ببینیم، مگر آنکه منافع خود را در چیزی که می‌بینیم، نجوییم»(رستاخیز، ترجمه سیروس خزائلی)

سهراب برای آشتی دادن، از این دریچه هم وارد می‌شود:

«خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد / زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید /کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!… / مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!»

مار اگر غوک را در هیأت طعمه‌ی خود نبیند، می‌تواند شکوه آن را دریابد. کور هم اگر محرومیت خود را مدنظر قرار ندهد، به تماشایی بودن باغ باور خواهد آورد.

آشتی دادن، آشنا کردن و دیوارزدایی، یکی از رسالت‌هایی است که به زندگی شاعر معنا می‌بخشد.

منبع: عقل آبی

درباره ی صدیق قطبی

همچنین ببینید

عنکبوتی که توری نازک می‌بافد…

نویسنده: صدیق قطبی نخ و سوزن را برداری و انگاری که مشغول عظیم‌ترین کار عالَمی، …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *