خانه / ادبيات فارسي / متن ادبي / معنای زندگی نزد سهراب سپهری / بخش پنجم

معنای زندگی نزد سهراب سپهری / بخش پنجم

نویسنده: صدیق قطبی

با توجه دادن انسان‌ها به تماشای زندگی، در رگ‌ها نور می‌ریزد.

تماشا و شناور شدن، با عبور از حجاب نام‌ها و مفاهیم ممکن می‌شود. با عمدتاً‌ با هستی نمی‌آمیزیم، بلکه صِرفاً‌ با نام‌ها و مفهوم‌سازی‌های خود که از امور و پدیده‌ها انتزاع کرده‌ایم سر و کار داریم. سهراب می‌گفت آنچه در کودکی جا گذاشته‌ایم ارتباط بی‌واسطه‌ی نام‌ها و مفاهیم با هستی بود. ما جهان را مزه می‌کردیم:‌ «آب بی‌فلسفه می‌خوردم / توت بی‌دانش می‌چیدم.». می‌گوید تماشا وقتی تماشاست که حجاب نام‌ها و مفاهیم را کنار بزنی:‌ «واژه‌ها را باید شست / واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.»؛ «نام را باز ستانیم از ابر، از چنار، از پشه، از تابستان / روی پایِ ترِ باران به بلندی محبت برویم / در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.»

وقتی فارغ از تصورات و مفاهیم علمی و فلسفی با جهان روبرو شویم، در به روی آن باز کرده‌ایم و می‌توانیم از نردبان جهان به بلندای محبت برسیم.

«روزی که / دانش بر لبِ آب زندگی می‌کرد / انسان در تنبلیِ لطیفِ یک مَرتع / با فلسفه‌هایِ لاجوردی خوش بود / در سمتِ پرنده فکر می‌کرد / با نبضِ درخت، نبضِ او می‌زد / مغلوبِ شرایطِ شقایق بود / مفهومِ درشتِ شط / در قعرِ کلامِ او تلاطم داشت / انسان / در متنِ عناصر / می‌خوابید»؛ «باید کتاب را بست / باید بلند شد / در امتدادِ وقت قدم زد / گل را نگاه کرد / ابهام را شنید / باید دوید تا تهِ بودن / باید به بویِ خاکِ فنا رفت / باید به مُلتقایِ درخت و خدا رسید / باید نشست / نزدیکِ انبساط / جایی میانِ بیخودی و کشف.»

راه رفتن و نور خوردن رسالت دیگر سهراب است. اتصال بی‌واسطه با جهان. پُر شدن از هر آنچه در اطراف می‌تپد و راه دادن نور، به درون. چشیدن، لب آب رفتن، در آب شنا کردن، وزن بودن را احساس کردن، همه و همه‌ی این تعابیر بیانگر کیفیتی از رویارویی به زندگی است که آدم را به نور، به «مصاحبت آفتاب»، می‌رساند:

«رخت‌ها را بکنیم:/ آب دریک قدمی است/ روشنی را بچشیم/ … لب دریا برویم/ تور در آب بیندازیم/ و بگیریم طراوت را از آب / ریگی از روی زمین برداریم / وزن بودن را احساس کنیم.»(هشت کتاب)

«بر روشنی بپیچ»(از نامه‌های سهراب)

فهمیدن جهان جز از معبرِ اتحاد با آن ممکن نیست. سهراب می‌گفت:‌ «من الاغی دیدم، ینجه را می‌فهمید.» ینجه را می‌فهمید چرا که یُنجه را به درون خویش راه می‌داد و با ینجه به اتحاد می‌رسید. مواجهه‌ی گیاهان با نور، از تبارِ مواجهه‌ی الاغ با ینجه است. گیاهان، عاری از ‌سلاح و پوششی از جنس زبان و مفاهیم و برکنار از قصدِ تصاحب و تغییر، خود را در برابر نور، برهنه می‌کنند: «خوشا به حالِ گیاهان که عاشق نورند / و دست منبسط نور روی شانه‌ی آنهاست».

تماشا کردن،‌ گشودن پنجره‌‌ی دل به پهنای جهان است. می‌گفت: «پنجره را به پهنای جهان می‌گشایم.»؛ «آرزو داشتم در این‌جا یک نفر را بشناسم که به درخت، به گل و به آب نگاه کند. مثل این‌که در زندگی این آدم‌ها این چیزها زینت نیستند. بدون شک این مردم هم به درخت و گل و آب نگاه می‌کنند، اما این تماشا اصیل نیست. می‌بینند و می‌گذرند. ما می‌بینیم و غرق می‌شویم.»(از نامه‌های سهراب)

تماشا کردن از سنخ گشوده بودن، اثرپذیرفتن و راه دادن است. تماشا کردن، تمرین زن‌بودن است. در تعالیم لائوتسه آمده است: «آیا می‌توانید نرمش و انعطاف یک نوزاد را داشته باشید و در پذیرش عالم، نقش یک زن را ایفا کنید؟»(زندگی بر اساس حکمت تائو، ترجمه‌ی آزیتا عظیمی)
شاعر با تماشا می‌تواند «نور از سرِ انگشتِ زمان برچیند»

منبع: عقل آبی

درباره ی صدیق قطبی

همچنین ببینید

عنکبوتی که توری نازک می‌بافد…

نویسنده: صدیق قطبی نخ و سوزن را برداری و انگاری که مشغول عظیم‌ترین کار عالَمی، …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *