خانه / مقالات / تفسیر و علوم قرآن / ملاک تمییز حق و باطل از دیدگاه قرآن کریم

ملاک تمییز حق و باطل از دیدگاه قرآن کریم

از نظر قرآن، انسان به طور طبیعی و فطری حق طلب است و گرایش به حق دارد، زیرا کمال گرایی و نقص گریزی در انسان، فطری و طبیعی است و از آنجایی که کمال تنها در حق یافت می شود و باطل چیزی جز نقص نیست، او به حق گرایش داشته و از باطل گریزان است.

بنابر این انسان، با توجه به ماهیت و ساختار فطری اش باید جویای حق و پیرو حقیقت باشد، راه درست را برگزیده و همیشه با حقیقت همراه و همدم باشد. و بنا بر مسئولیت و هدفی که از خلقت، برایش تعریف شده باید در درون و برون نفس خویش با تمسک به حق و مصادیق تعریف شده آن با باطل در پیکار و نبرد باشد.

اکنون این پرسش مطرح می شود که چگونه حق را بشناسد و معیار تشخیص حق و باطل چیست؟

و اصولاً آیا می توان گفت: که در این دنیا معیار مشخصی برای شناخت حق و باطل از همدیگر وجود دارد؟

در این نوشتار سعی بر آن است که به کمک آیات قران پس از روشن شدن معنا و مفهوم لغوی حق و باطل از دیدگاه علمای لغت و نظریات مفسرین در تفسیر این آیات معیارهای لازم و دقیق قرآنی برای شناسایی حق و باطل تبیین و مشخص گردند، و انسان مسلمان دریابد که حق چیست؟ و قرآن کتاب آسمانی اسلام چگونه حق و باطل را معرفی و تبیین می کند؟ و چه معیارهای دقیقی را برای تمییز آن دو از همدیگر در اختیار انسان قرار می دهد؟

مقدمه

نخستین پرسشی که از سوی حق جویان مطرح می شود، این است که چگونه حق را از باطل بشناسیم؟ زیرا جهان آمیزه ای از حق و باطل است و باطل به سبب فریبکاری و نیرنگ بازی همواره خود را حق مطلق و محض نشان می دهد و در این دغل‌کاری، کاسه ای از آش داغ‌تر و کاتولیک‌تر از پاپ می باشد. از این رو مردم در شناخت حق و باطل در حیرت می مانند.

در حالی که، حق عبارت است از آنچه ثابت و پایدار است و باطل عبارت است از آنچه متغیر و ناپایدار است. خداوند متعال، قرآن کریم، وحی الهی و تعالیم اسلام و پاره ای از موارد دیگر را از مصادیق حق بیان کرده است و مصادیق باطل را که نقطه مقابل حق است، مواردی همچون شرک، کفر، ضلالت، ظلم و گناه، شیطان وسوسه های شیطانی، برشمرده است.

قرآن کریم، کلمه حق را در مقابل باطل و ضلال به کار برده است، همچنین حق را به آب و باطل را به کف روی آب تشبیه کرده است. در قرآن کریم، آنجا که صحبت از حق و باطل می شود حق را از خداوند ولی باطل را به اذن او می داند. وجود باطل از سویی نتیجه قهری نقص و محدودیت موجودات است و از سوی دیگر آمیخته بودن آن با حق، ابزار تحقق یکی از بزرگترین سنن الهی یعنی ابتلا و آزمایش انسان به شمار می رود.

پس ضرورت دارد برای شناخت حق و باطل به سراغ مکتبی برویم که خودش براساس حق و حقیقت استوار شده است. و به استناد تمامی شواهد عقلی و نقلی تنها وسیله تضمینی و مطمئن برای شناخت حقّ و راهیابی به سوی آن همان قرآن (وحی آسمانی) و به تبع آن تعالیم تعالی بخش اسلام است.

زیرا با مطالعه و تدبر در آیات قرآنی درمی یابیم که بنیان مکتب اسلام از چنین ویژگی برخوردار است و یکی از رموز جاودانگی و زوال ناپذیری آیات قرآنی استواری آنها براساس حق می باشد. چنانچه در آیه ۱۸ سوره انبیاء در این ارتباط چنین آمده: َبلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَلَکُمْ الْوَیْلُ مِمَّا تَصِفُونَ .

ترجمه: بلکه حق را بر باطل فرو می افکنیم، پس آن را در هم می شکند، و بناگاه آن نابود می گردد. وای بر شما از آنچه وصف می کنید.

« بلکه حق را بر باطل فرو می افکنیم» یعنی: قطعا آنچه گفتند، دروغ و بی اساس است، ما نه اهل بازی هستیم و نه اهل سرگرمی و به تعبیری شأن و وصف و سنت ما این است که حق را بر باطل فرو می کوبیم«پس آنرا درهم می شکند» و سرکوب می کند.

اصل دمغ: شکستن و شکافتن سر است تا آنجا که شکاف به دماغ برسد، که این ضربه کشنده ای است.

به قولی: مراد از حق: حجت، و مراد از باطل، یاوه ها و شبهه هایشان است که حق بر آنها فرود می آید و آنها را نابود می کند «پس ناگهان باطل نابود می شود». (مخلص، عبدالرؤؤف، ۱۳۸۵ ش، ج۴، صص ۱۵ ۱۶)

در این آیه خداوند متعال به غلبه ی حق برباطل و زوال پذیری باطل اشاره می کند.

خداوند متعال در جای جای قرآن مطالبی را در ارتباط با حق و باطل مطرح کرده که فرع بر شناخت «حق و باطل» می باشد؛ به تعبیر دیگر، بیانات قرآن تنها در صورتی قابل توضیح است که به این مبنا قایل باشیم که مصادیق مهمی از حق در دنیا قابل تشخیص اند؛ و معیارهای شناخت آنها توسط خداوند متعال بوسیله ی پیامبرانش بیان گردیده است.

آنچه در این مقاله مورد بررسی قرار گرفته، ماهیت و ویژگی های حق و باطل، معیار حق و باطل، وسایل تشخیص حق از باطل از دیدگاه آموزه های تعالیم قرآن است.

واژه شناسی حق و باطل

الف) معنای لغوی حق

ابن منظور معنای لغوی حق را چنین بیان کرده است: حق نقیض باطل است. وَحَقَّ الْأمْرُ: آن کار محقق و ثابت شد، یا به گفته ی ازهری: واجب گردید. (ابن منظور، ۱۳۸۵ش، ۱۱ / ۳۳۲ )

در قرآن هم «حَقَّ» به معنای «ثابت گردید» آمده است:

۶۱۴۷۲;قَالَ الَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمْ الْقَوْلُ رَبَّنَا هَؤُلاءِ الَّذِینَ أَغْوَیْنَا أَغْوَیْنَاهُمْ کَمَا غَوَیْنَا تَبَرَّأْنَا إِلَیْکَ مَا کَانُوا إِیَّانَا یَعْبُدُونَ (سوره قصص، آیه ۶۳)

یعنی: کسانی که فرمان عذاب در باره آنها مسلم و ثابت شده بود، گفتند…

در آیه زیر هم «حَقَّتْ» به معنای «لازم و ثابت گردید» آمده است. وَسِیقَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلَی جَهَنَّمَ زُمَراً حَتَّی إِذَا جَاءُوهَا فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا أَلَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَتْلُونَ عَلَیْکُمْ آیَاتِ رَبِّکُمْ وَیُنْذِرُونَکُمْ لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هَذَا قَالُوا بَلَی وَلَکِنْ حَقَّتْ کَلِمَهُ الْعَذَابِ عَلَی الْکَافِرِینَ: (سوره زمر، آیه ۷۱)

و اما فرمان عذاب بر کافران لازم و ثابت شده است.

و«اسْتَحَقَّ الشَّیْءَ». یعنی: فلان چیز را مستحق شد، در همین معنا در قرآن چنین آمده است: فَإِنْ عُثِرَ عَلَی أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً فَآخَرَانِ یَقُومَانِ مَقَامَهُمَا مِنْ الَّذِینَ اسْتَحَقَّ عَلَیْهِمْ الأَوْلَیَانِ فَیُقْسِمَانِ بِاللَّهِ لَشَهَادَتُنَا أَحَقُّ مِنْ شَهَادَتِهِمَا وَمَا اعْتَدَیْنَا إِنَّا إِذاً لَمِنْ الظَّالِمِینَ. (سوره مائده، آیه ۱۰۷)

یعنی: «اگر معلوم شد که آن دو نفر (به علت خیانت) گناه را بر خود ثابت کرده اند».

در «اَلْمُعْجَمُ الْوَسِیط» نیزچنین آمده است: «حَقَّ الْأَمْرُ یَحِقُّ حَقاً». یعنی: فلان مسئله صحت یافت، ثابت شد و راست از آب درآمد.

و «تَحَقَّقَ الْأَمْرُ». یعنی: فلان قضیه صحت یافت و عملاً رخ داد. و «حَقَّقَّ الْأَمْرَ». یعنی: فلان مسئله را اثبات کرد و راستی آن را نشان داد.( احمدبن فارس، ۱۴۰۴ هـ. ق، ۱ / ۱۸۷).

اصل واحد در ماده «حق» ثبوت و پابرجایی همراه با مطابق واقع بودن است، این قید در مفهوم تمامی مصادیق آن در نظر گرفته شده است. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۲، ص ۲۶۲)

سپس این واژه بر هر امرثابتی که انکارنمی شود اطلاق گردیده. (از باب اطلاق مصدر و اراده اسم فاعل از آن) (ابن عاشور، ۱۹۸۴ م، ج ۶، ص ۱۶۶)

حق به معنای ثبوت و واقعیت داشتن است ودرکلام خداوند متعال در مقابل باطل و ضلال استعمال می شود، زیرا باطل آن چیزی است که برای آن ثبوت و واقعیت نباشد و ضلال عبارت است از انحراف و خروج از برنامه حق و راه صحیح. (مصطفوی، ۱۳۸۰ش، ج ۱، ص ۳۵۸)

با توجه به مطالب فوق معلوم می گردد که مفهوم لغوی «حق» بر ثبوت لزوم و صحت استوار است. بنابراین، می توان گفت که «حق» یعنی: ثابت، لازم و صحیح.

ب ) معنای لغوی باطل:

در لسان العرب آمده است که «بَطَلَ الشَّیْءُ»: بیهوده از بین رفت و تباه شد، باطل نقیض حق و جمع آن «اباطیل» است. (ابن منظور، ۱۳۸۵ش، ۱۳ / ۵۹)

در «المعجم الوسیط» همچنین آمده است: بَطَلَ الشَّیْءُ: تباه گردید و حکم آن ساقط شد. «أَبْطَلَ الشَّیْءَ»: نادرستی فلان چیز را نشان داد و آن را باطل کرد. (احمدبن فارس، ۱۴۰۴ هـ. ق، ۱ / ۶۰)

در کتاب «مفردات غریب القرآن» هم در این باره چنین آمده است: باطل، نقیض حق، و عبارت است از مسئلهای که وقتی به جستجوی آن میپردازیم، ثابت نشود، (راغب اصفهانی، ۱۴۱۲ هـ.ق، ص ۵۰)

«باطل»که نقطه برابر «حق» است چیزی است که نه ثباتی دارد ونه واقعیتی. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۱، ص ۲۹۰)

اگر به شخص شجاع و قهرمان «بطل» گفته می شود به خاطر آن است که مخالفان خود را باطل می کند یا به تعبیری از بین می برد.(احمدبن فارس، ۱۴۰۴ق، ج ۱، ص ۲۵۸)

شاید نیز به این اعتبار که عنوان شجاع برای او و نیز قدرت و نیروی او از ثبات و بقا برخوردارنیست. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۱، ص ۲۹۰)

واژه ی «ابطال» به معنای فاسدکردن و از بین بردن چیزی است، خواه آن چیزحق باشد ویا باطل. و هر دو مورد درباره ی ابطال در قرآن کریم آمده است؛

خداوند می فرماید: «…و خسر هنالک المبطلون». (غافر، ۷۸)

… آنجاست که باطل کاران زیان می کنند.

همچنین درباره ی ابطال باطل می فرماید: «لیحقّ الحقّ و یبطل الباطل…». (الانفال، ۸)

تا حق را ثابت و باطل را نابود گرداند…..(راغب اصفهانی، ۱۴۱۲ هـ.ق، ص ۱۳۰)

نقطه برابرابطال، احقاق است. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۱، ص ۲۹۰)

میان حق و باطل واسطه ای وجود ندارد؛هرچه حق نبود، باطل است. (قرائتی، ۱۳۸۳ش، ج ۵، ص ۲۰۸)

و نهایتا خداوند در قرآن میفرماید:

ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ ( سوره لقمان، /۳۰)

ترجمه: این [ها همه ] دلیل آن است که خدا خود حق است و غیر از او هر چه را که می خوانند باطل است، و خدا همان بلندمرتبه بزرگ است.

پس مقصود از حق در آموزه های قرآنی هرگونه باور یا کاری است که از دیدگاه دین ثابت و صحیح و ماندگاری یا انجام آن واجب باشد. و مقصود از باطل هم نقیض حق در معنا یاد شده است، یعنی: باور یا عملی که به لحاظ دینی فاقد سند و ارزش بوده، از ویژگی حقانیت بی بهره است، و ترک و از میان برداشتن آن لازم است. بر این اساس معنای حق دستورات خدا و معنای باطل نواهی او خواهد بود.

تعریف اصطلاحی حق و باطل:

آنچه که از بررسی کتب فقهی می توان استنباط کرد، این است که فقها برای «حق» تعریف اصطلاحی ارائه نکرده اند، گویا آنان به معنای لغوی این واژه اکتفا کرده اند، و بر اساس همان معنا آن را در مباحث فقهی خود بر گزاره های صحیح دینی و واجبات شرعی اطلاق کرده اند. به همین ترتیب، «باطل» را بر اموری که به لحاظ شرعی نادرست اند و منشأ و مبنای امور صحیح شرعی نیستند، اطلاق کرده اند.

استاد قرضاوی اندیشمند معاصر حق و باطل را چنین تعریف می کند:

«حق – همانطور که فطرت پاک انسان می گوید – عبارت است از آنچه ثابت و پایدار است، و باطل عبارت است از آنچه که متغیّر و نا استوار است. بنا بر این، هر آنچه همراه با ثبات و پایداری است، حق است، و هر آنچه خصوصیتش پراکنده شدن و نابود شدن است، باطل است. (قرضاوی، ۱۳۶۰ش، صص ۱۴، ۱۵).

فلسفه امتزاج حق و باطل در دنیا

ظرف دنیا، ظرفی است که حق و باطل در آن مختلط و در هم آمیخته است و امکان ظهور حق محض با همه آثار و خواصش جدای از باطل وجود ندارد، از این رو هیچ حقی جلوه نمی کند مگر آنکه با باطلی درآمیخته شود و لبس و شکی در آن راه یابد. آیه شریفه: وَلَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنَاهُ رَجُلاً وَلَلَبَسْنَا عَلَیْهِمْ مَا یَلْبِسُونَ (الانعام، ۹)

ترجمه: و اگر او را فرشته ای قرار می دادیم، حتماً وی را [به صورت ] مردی در می آوردیم، و امر را هم چنان بر آنان مشتبه می ساختیم.

نیز شاهد بر آن است. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۲، ص ۹۹)

حیات اخروی را حق و زندگی دنیا با همه زرق و برقش که انسان ها آنها را مال خود می پندارند و به طلب آن می دوندـ که یا مال است و یا جاه و یا امثال آن ـ باطل دانسته است. خداوند ذات متعالی خود را حق و سایر اسبابی که انسان ها فریب آن را می خورند و به جای تمایل به خدا به آنها میل پیدا می کنند، باطل خوانده است. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۴، ص ۲۶۲)

به طورکلی حق که خلاف باطل است، شامل همه خیرات و آنچه انجام دادنش لازم است می شود؛ به بیانی دیگر حق عبارت است از ادای طاعات ترک محرمات. (زحیلی، ۱۴۱۸ق، ج ۳۰، ص ۳۹۴)

به گفته ی فخرالدین رازی لفظ «حق»، اگر بر ذات چیزی اطلاق شود منظورآن است که آن ذات به خودی خود موجودی حقیقی است. مصداق حقیقی آن ذات باری تعالی است؛ چرا که، زوال و عدم در وی راه ندارد. به گفته لبید «الا کل شئ ما خلا الله باطل». اگر «حق» بر اعتقادی اطلاق شود مراد آن است که آن اعتقاد درست و مطابق با واقع است و اگر لفظ «حق» بر قول و خبر اطلاق شود به این معناست که آن خبر صدق و مطابق با واقع است. (رازی، ۱۴۲۰ق، ج ۱، صص ۱۱۹ ۱۲۰)

وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً (سوره الاسراء)

ترجمه: و بگو: «حق آمد و باطل نابود شد. آری، باطل همواره نابودشدنی است.

«و بگو: حق آمد» یعنی: آنچه که خداوند به پیامبرش از ظهور و پیروزی اسلام وعده داده بود، تحقق یافت « و باطل نابود شد» یعنی: شرک از میان برافتاد و مضمحل شد «هرآینه باطل همواره نابودشدنی است» زیرا باطل در ماهیت و جوهره عناصر خود از مایه های بقا برخوردار نیست بلکه حیات موقت خویش را از عوامل خارجی و تکیه گاههای غیرطبیعی استمداد می کند پس چون این تکیه گاهها سست شوند، باطل نیز فرومی پاشد؛ اما حق عناصر وجودی خویش را از ذات و ماهیت خود بر می گیرد. بخاری و مسلم از ابن مسعود روایت کرده اند که فرمود: «رسول خدا (ص) در روز فتح مکه در حالی وارد آن شدند که بر گرداگرد خانه کعبه ۳۶۰ بت نصب شده بود پس با چوبی که در دست داشتند برآن بتان می کوبیدند و این آیه را می خواندند: وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً. (مخلص، عبدالرؤوف، ۱۳۸۵ ش، ج۳ ص۴۳۸)

سید قطب در تفسیر این آیه حق مطلب را چه زیبا ادا می کند، آنگاه که می فرماید: با این سلطه و قدرتی که از خدا دریافت می شود، آن حق را با قوت و صدق و ثباتی که دارد، و از میان رفتن و دورگردیدن و بر باد فنا رفتن باطل را اعلان کن. چه سرشت صدق و صداقت این است که زنده و ثابت جای بماند، و سرشت باطل این استکه پنهان گردد و از میان رود.

« إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا ».

قطعاً باطل از میان رفتنی و نابودشدنی است.

این یک حقیقت خدائی است و آن را با تأکید بیان و مقرر می دارد. باطل زوال می پذیرد و نابود می گردد، هرچندکه در نگاه اول به نظر رسد که دولت و قدرت و برو و بیائی دارد. باطل می آماسد و بالا می پرد و می جهد و باد به غبغب می اندازد، و چون پوچ است بر حقیقتی تکیه و اعتماد ندارد. بدین خاطر تلاش می کند در جلو دیدگان مردمان خود را بیاراید و دیگران را گول بزند و آنگونه که هست ننماید. بلکه بزرگ و سترگ و ستبر و پایدار جلوه گر شود. ولی خشک و پرپر است و هرچه زودتر آتش میگیرد، بسان گیاه خشک و پرپری که فوراً آتش می گیرد و شعله ها به فضا خیز می دارند و تنوره می کشند و پس از اندکی فروکش می کنند و به تندی آتش خاموش می گردد و به خاکستر تبدیل می شود. در صورتیکه اخگرهای تافته گرم می مانند و گرم می کنند و سود می رسانند و جای می مانند.

باطل خس و خاشاک روی آب است. اندکی بر سطح آب می ماند، ولی هرچه زودتر بیهوده می رود و آنچه می ماند آب است.

« إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا»

قطعا باطل از میان رفتنی و نابودشدنی است.

باطل پوچ است و ماندگار و پایدار نمی ماند، چون عناصر بقا در آن نیست. حیات موقت خود را از عوامل خارجی می گیرد و تکیه گاههای غیرطبیعی دارد. هروقت این عوامل خارجی خلل پذیرفتند، و این تکیه گاههای غیرطبیعی پوسیده و سست گردیدند، باطل فرومی افتد و پرت می گردد. امّا حق از ذات خود عناصر وجود خویش را تکیه و تأمین می کند. گاهی هواها و هوسها و ظروف و شرائط و سلطه ها و قدرتها بر ضد او می ایستند و به پیکارش برمی خیزند… ولیکن ایستادگی و پایداری و اطمینان به خویشتن حق، نتیجه و فرجام رزم و نبرد را بهره او می سازد و بقا و ماندگاری را بپای او تضمین می کند. چراکه حق از سوی خدائی استکه «حق» را جزو اسبهای خود کرده است و او زنده باقی پایداری است که زوال نمی پذیرد.

« إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا »

قطعاً باطل از میان رفتنی و نابودشدنی است.

در فراسوی باطل شیطان است. در پشت سر باطل سلطه و قدرت زورمداران و قلدران است. ولیکن وعده خدا راستترین وعده ها است، و سلطه و قدرت خدا نیرومندترین و تواناترین سلطه ها و قدرتها است. هیچ مؤمنی نیستکه مزه ایمان را چشیده باشد، مگر اینکه همراه با آن مزه شیرینی وعده خدا را چشیده است، و صدق عهد و پیمان خدا را دیده است. آخر چه کسی از خدا بهتر به عهد خود وفا می کند؟ و آخر چه کسی است که از خدا راستگوتر در سخن خود باشد؟ (سیدقطب، ۱۹۸۹م، ج ۴، ص ۲۲۴۷)

طبرسی ذیل این آیه چنین می گوید: و بگو: حق آمد و باطل نابود شد. آری، باطل همواره نابودشدنی است؛ مصادیق حق را دین اسلام، توحید و عبادت الهی و نیز قرآن کریم و مصادیق باطل را شرک، پرستش بت ها و شیطان ذکر کرده است. (طبرسی، ۱۳۷۲ش، ج ۶، ص ۶۷۱)

به طورکلی حق که خلاف باطل است، شامل همه خیرات و آنچه انجام دادنش لازم است می شود؛ به بیانی دیگر حق عبارت است از اداء طاعات ترک محرمات. (زحیلی، ۱۴۱۸ق، ج ۳۰، ص ۳۹۴)

زمخشری همه خیرات را از توحید خداوند و اطاعت او گرفته تا تبعیت از کتب رسولان الهی و نیز زهد در دنیا و رغبت در آخرت را از مصادیق حق می داند. (زمخشری، ۱۴۰۷ق، ج ۴، ص ۷۹۴)

روش قرآن در شناساندن حق و باطل

یکی از راه های شناخت هرچیزی آگاهی و اطلاع بر ویژگی های چیز است. از این رو قاعده مهم منطقی و فلسفی شکل گرفته، که مکرراً از بزرگان شنیده شده که: «تعرف الأشیاء بأضدادها» چیزها به ضد آن شناخته می شود».

البته نباید فراموش کرد که غرض از ضد در اینجا هر نوع تقابل منطقی در میان دو چیز است خواه این تقابل منطقی به شکل ضدان منطقی باشد و یا به شکل نقیضان منطقی تحقق یابد. حق و باطل چون، دارای تقابل نقیضان هستند می توان از هر یک به شناخت دیگری دست یافت. از این رو قرآن افزون بر تبیین خصوصیات حق برای تشخیص آن از باطل، به ویژگی های باطل نیز اشاره می کند تا از این طریق حق به خوبی شناخته شود.

در صورت فهم عمیق و تدبر دقیق به آموزه های قرآن به روشنی دیده می شود که بخش عمده ای از راه های شناخت حق از باطل به معرفی باطل و آثار آن تعلق گرفته است. بلکه حتی در مواردی که قرآن به تبیین ویژگی های حق و آثار آن می پردازد، در همان جا ویژگی ها و آثار نقیض آن یعنی باطل را بیان می کند. به عنوان نمونه هنگامی که به خصوصیت پایداری در مسیر حق می پردازد، در همان جا به ناپایداری باطل نیز اشاره می کند و یا هنگامی که از آثار مثبت و فواید حق سخن به میان می آورد، از زیان و خسرانی که باطل با خود به همراه دارد نیز سخن می گوید. پس به این ترتیب با بهره گیری از روش شناخت متقابلان از طریق بیان خصوصیات و ویژگی های یکدیگر به انسان کمک می کند تا به آسانی حق را بشناسد و به سبب آثار و پیامدهای مثبت و خوب آن، رهرو آن باشد و در مقابل، با شناخت آثار و پیامدهای زیانبار و منفی باطل، ا ز باطل گریزان شده و به آن گرایش و علاقه پیدا نکند.

مثال دیگری که به گفته مفسران بیانگر حق و باطل است، مثال تشبیه حق به درختی است، که ریشه دار و بارور و مثال باطل به بوته ای خبیث، بی ریشه، بی دوام و بی خاصیت است:

أَلَمْ تَرَی کَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَهً طَیِّبَهً کَشَجَرَهٍ طَیِّبَهٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی السَّمَاءِ (۲۴) تُؤْتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا وَیَضْرِبُ اللَّهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (۲۵) وَمَثَلُ کَلِمَهٍ خَبِیثَهٍ کَشَجَرَهٍ خَبِیثَهٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الأَرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ (ابراهیم/۲۴ إلی ۲۶)

ترجمه: آیا ندیدی خدا چگونه مَثَل زده: سخنی پاک که مانند درختی پاک است که ریشه اش استوار و شاخه اش در آسمان است؟ (۲۴)

میوه اش را هر دم به اذن پروردگارش می دهد. و خدا مَثَلها را برای مردم می زند، شاید که آنان پند گیرند. (۲۵)

و مَثَلِ سخنی ناپاک چون درختی ناپاک است که از روی زمین کنده شده و قراری ندارد. (۲۶)

شهید سید قطب در ذیل تفسیر این آیه چه زیبا بیان کرده است آنگاه که می گوید:

سخن خوب و پاک سخن حق و درست بسان درخت خوب و پاک است. تنه آن استوار و بلند است و به ثمر نشسته است… استوار و برجا است و طوفانها و گردبادها آن را از ریشه نمی کنند، و بادهای باطل آن را بازیچه دست خود قرار نمی دهند، و کلنگ های طغیان و سرکشی بر آن توانائی و زور ندارد، هرچند برخی ها در بعضی از اوقات گمان برند که این درخت در معرض خطر ریشه کننده و نابودکننده ای قرارگرفته است. ولی این درخت بلندبالا و برافراشته می ماند، و از بالا بالاها شر و ظلم و طغیان می نگرد، هرچند در برخی از اوقات به نظر بعضی ها چنین آید که شر به مزاحمت آن در فضا می رود و ساقه تنومند آن را سرنگون می سازد. امّا چنین نیست. این درخت به بار نشسته است و ثمره آن همیشگی است وگسیخته نمی گردد. زیرا دانه ها و هسته های آن در درونهای مردمان زیادی لحظه به لحظه می روید و جوانه می زند…ولی سخن بد و ناپاک سخن پوچ و باطل بسان درخت بد و ناپاک است. چه بسا به جنب و جوش و رشد و نمو بپردازد و بالاتر و بالاتر رود و سر درهم تند و پر شاخ و برگ شود، و به گمان بعضی ها چنین رسد که این درخت بد و ناپاک ستبرتر و نیرومندتر از درخت بد و ناپاک باشد. ولیکن این درخت بد و ناپاک پفیده و سرسبز می ماند، و ریشه های آن در خاک است و نزدیک به سطح زمین، بدانگونه که انگار برکنده شده است و بر روی زمین افکنده شده است… مدت زمان چندانی نمی گذرد از سطح زمین برکنده می شود، و بر جای خود ماندگار و برقرار نمی ماند و بازیچه دست گردبادها و طوفانها می گردد.

هم این و هم آن، تنها ضرب المثلی نیست که زده شود. و تنها مثالی برای دلداری و دل دادن به خوبان و پاکان نیست. بلکه در زندگی واقعیت دارد، هرچند که تحقق پیداکردن آن در برخی از اوقات به کندی صورت گیرد. خیر و خوبی اصیل نمی میرد و پژمرده نمی شود، هر اندازه هم شر و بدی برای آن مزاحمت تولید کند و سر راه را بر او بگیرد… شر و بدی هم زنده نمی ماند مگر بدان اندازه که اندک خیر و خوبی آمیزه آن نابود شود و از میان رود کمتر شر و بدی سره و خالص یافته می شود –همین که خیر و خوبی آمیخته به شر و بدی از میان رود، اثری از شر و بدی برجای نمی ماند. چه درخت شر و بدی نابود می شود و خشک و پرپر می گردد، هر اندازه هم ستبر و بلندبالا باشد. (سیدقطب، ۱۹۸۹م، ج ۴، صص ۲۰۹۸، ۲۰۹۹)

کلمه طیبه به کلمه ی توحید، دعوت اسلام و قرآن کریم (بیضاوی، ۱۴۱۸ق، ج ۳، ص ۱۹۸)

یا هر کلامی که دال بر حق باشد تفسیر شده است. (کاشانی، ۱۳۳۶ش، ج ۵، ص ۱۳۳)

و همچنین کلمه خبیثه به کفر، شرک و هر گفتاری که خداوند متعال ازآن نهی کرده، تفسیر شده است. (میبدی، ۱۳۷۱ش، ج ۵، ص ۲۵۳)

ویژگی ها و آثار حق و باطل در قرآن

از آنجا که اسلوب قرآن کریم، به عنوان یک کتاب تعلیم و تربیت، براساس مسائل عینی است، برای نزدیک ساختن مفاهیم پیچیده به ذهن، به مثال های حسی، جالب و زیبا و پرکاربرد در زندگی روزمره مردم روی آورده است. آیه ۱۷ سوره رعد، برای تجسم حق و باطل مثال بسیار رسایی بیان می کند. این آیه که به تعبیرعلامه طباطبایی از غرر آیات قرآن کریم است، درباره طبیعت حق و باطل بحث کرده، کیفیت ظهور و آثار هر یک از این دو را خاطرنشان می سازد. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۱، ص ۳۳۵)

«أنزَلَ مِنْ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِیَهٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رَابِیاً وَمِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْیَهٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذَلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الأَرْضِ کَذَلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الأَمْثَالَ»(رعد / ۱۷)

تر جمه: و سیل، کفی بلند روی خود برداشت، و از آنچه برای به دست آوردن زینتی یا کالایی، در آتش می گدازند هم نظیر آن کفی برمی آید. خداوند، حق و باطل را چنین مَثَل می زند. اما کف، بیرون افتاده از میان می رود، ولی آنچه به مردم سود می رساند در زمین [باقی ] می ماند. خداوند مَثَلها را چنین می زند.

«خداوند برای حق و باطل اینچنین مثل می زند؛ اما آن کف، بیرون افتاده از میان می رود» یعنی: سیل، کفرا بر روی زمین می افگند و در نتیجه آن کف خشک شده از میان می رود و در زمین قرار نمی گیرد. همینگونه صنعتگر، کف گداخته های مذاب معادن را به بیرون افگنده نه از آن زیوری می سازد و نه کالا و ابزاری. پس همچنین است باطل که نابود می شود «اما آنچه به مردم سود می رساند» از آب صاف و گداخته های خالص معدنی«پس بر روی زمین باقی می ماند» یعنی: در زمین قرار می گیرد، بدینسان که آب به عروق زمین و بافتهای آن سرازیر شده و در نتیجه، مایه انتفاع و بهره گیری مردم می شود و مواد مذاب اجسام معدنی نیز در کارگاههای زرگری و ریخته گری به صورت زیورات و ابزار آلات کارآمد و مفید در می آیند و این است مثل حق.. (مخلص، عبدالرؤوف، ۱۳۸۵ ش، ج۳ صص ۱۸۴ ۱۸۶ )

دراین مثل، به تعبیر بزرگان چند نکته قابل تأمل وجود دارد:

الف) خود اتکایی حق و طفیلی بودن باطل

باطل به تبع و طفیل حق ظهور می کند و با نیروی حق حرکت می کند. به عبارتی دیگر نیروی باطل متعلق خودش نیست، بلکه آن نیرو اصالتاً برای حق است. کفی که روی آب هست، با نیروی آب حرکت می کند. (مطهری، ۱۳۶۹ش، ص ۵۲)

باطل همیشه از نیروی حق استفاده می کند. اگر در عالم راستی وجود نداشته باشد دروغ نمی تواند وجود داشته باشد. (مطهری، ۱۳۶۹ش،، ص ۵۴)

به بیانی دیگر، حق همیشه متکی به خود است، اما باطل از آبروی حق مدد می گیرد و سعی می کند خود را به لباس آو درآورد و از حیثیت او استفاده کند. همانگونه که هر دروغ از راست فروغ می گیرد، که اگر سخن راستی در جهان نبود، کسی هرگز دروغی را باور نمی کرد و اگر جنس خالصی در جهان نبود، کسی فریب جنس تقلبی را نمی خورد، بنابراین حتی فروغ زودگذر باطل و آبرو و حیثیت موقت او به برکت حق است، اما حق همه جا متکی به خویش است. (مکارم شیرازی، ۱۳۷۴ش، ج ۱۰، ص ۱۶۷).

ب ) نمود ظاهری داشتن باطل و اصیل بودن حق

«فاحتمل السبیل زبداً رّابیاً» یعنی کف، روی آب را می گیرد و می پوشاند، به گونه ای که اگر جاهل نگاه کند و از ماهیت آن خبر نداشته باشد، کف خروشانی را می بیند که در حرکت است و توجهی به آب باران که زیر این کف هاست نمی کند، درحالی که این آب است که چنین خروشان حرکت می کند، نه کف. ولی چون کف ها روی آب را گرفته اند چشم ظاهر بین که به اعماق واقعیات نفوذ نداشته باشد فقط کف را می بیند. باطل هم برنیروی حق سوار می شود و روی آن را می پوشاند، به طوری که اگر کسی ظاهر جامعه را ببیند و به اعماق آن نظر نیاندازد، غیرحق را به جای حق می بیند. (مطهری، ۱۳۶۹ش، ص ۵۰)

به بیانی دیگر، باطل همواره مستکبر، بالانشین، پرسروصدا، ولی درون تهی و بی محتواست، اما حق متواضع، کم سروصدا، اهل عمل و پرمحتوا و سنگین وزن است. (مکارم شیرازی، ۱۳۷۴ش، ج ۱۰، ص ۱۶۷)

ج) زوال باطل و بقای حق

حق اصیل و باطل غیراصیل است. همیشه بین امر اصیل و غیراصیل اختلاف و جنگ بوده است، ولی اینطور نیست که حق همیشه مغلوب باشد و باطل همیشه غالب. آن چیزی که استمرارداشته و زندگی و تمدن را ادامه داده حق بوده است و باطل نمایشی بوده که جرقه ای زده، بعد خاموش شده و از بین رفته است. (مطهری، ۱۳۶۹ش، صص ۳۵ ۳۶)

جنگ میان حق و باطل همیشه وجود داشته است. باطل به طور موقت روی حق را می پوشاند ولی آن نیرو را ندارد که بتواند به صورت دائم باقی بماند و عاقبت کنار می رود. هر وقت جامعه ای درمجموع به باطل گرایید، محکوم به فنا شده است. (مطهری، ۱۳۶۹ش، ص ۳۷)

باطل همانند کف سیلاب است. لحظاتی چند خودنمایی می کند و بالا و پایین می رود و سپس متلاشی و نابود می شود و چیزی جز آب پاک و سرچشمه اصیل آن باقی نمی ماند. (قرضاوی، ۱۳۶۰ش، ص ۸۶)

سید قطب مثال حق و باطل در این زندگی را چنین بیان می کند که: باطل رو می آید و بالا می رود و باد می کند و پفیده می شود و برآمده می گردد، ولیکن بعد از آن کفی یا خس و خاشاکی بیش نخواهد بود و هرچه زودتر دور افکنده و پرت می شود، نه از حقیقی برخوردار است و نه پیوستگی و پیوندی میان اجزاء آن است. حق آرام و پایدار می ماند. چه بسا برخی ها گمان برند دیگر حق خون از بدنش رفته است و فسرده است یا فروکش کرده است و به دل زمین خزیده است یا هدر رفته است و ضایع گردیده است و یا مرده است. ولیکن حق در زمین باقی و پایدار است، بسان آبی که زندگی می بخشد و زنده می گرداند، و همانند فلز خالصی است که به مردمان سود می رساند. (سیدقطب، ۱۹۸۹م، ج۴، ص ۲۰۵۴)

نابودی باطل و بقای حق، یک سنت و قانون الهی است، نه پنداری و تصادفی، هرچند پیروان حق کم و طرفداران باطل زیاد باشند. چرا که حق همچون آب، ثابت و ماندگار و باطل مانند کف، ناپایدار و فانی است. (قرائتی، ۱۳۸۳ش، ج ۷، ص ۱۰۸)

بنابراین باطل از آن جهت همچون کف است که:

۱) رفتنی است.

۲) در سایه حق جلوه می کند

۳) روی حق را می پوشاند.

۴) جلوه دارد ولی ارزش ندارد. نه تشنه ای را سیراب می کند نه گیاهی از آن می روید.

۵) با آرام شدن شرایط محو می شود.

۶) بالانشین پرسروصدا، اما توخالی و بی محتوی است. (قرائتی، ۱۳۸۳ش، ج ۶، ص ۲۰۷)

ناگفته نماند که اصول پیش گفته همانطور که در امور محسوس و حقایق خارجی جریان دارد، در معارف و اعتقادات نیز جاری است، و مثل اعتقاد حق در دل مؤمن مثل آب نازل شده از آسمان و جاری در مسیل ها است که هریک با اختلاف که در وسعت و ظرفیت دارند به قدر ظرفیت خود از آن استفاده نموه، مردم ازآن منتفع گشته، دلهایشان زنده می شود و خیر و برکت در ایشان باقی می ماند، به خلاف اعتقاد باطل که در دل کافر مثلش مثل کفی است که بر روی سیل می افتد و چیزی نمی گذرد که از بین می رود. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۱، ص ۳۳۹)

قرآن در بیان ویژگی ها و آثار حق و باطل، از شیوه های گوناگون استفاده کرده است تا هر کسی در هر مقام و منزلت علمی و رشدی، بتواند به سادگی از آن ها بهره گرفته و مسیر حرکت زندگی خویش را انتخاب کند. از این رو از روش های سخت و مشکل برهانی تا روش های ساده و آسان تمثیلی و داستانی استفاده کرده است.

هر چند انسان هایی که فطرت و طبیعت سالم و خدادادی خویش را از دست داده اند، به سبب این که دچار بیماردلی و سنگ دلی شده اند و ماهیت خود را دست خوش تغییر جدی ساخته اند، ناتوان از درک حق و باطل بوده و کمال و نقص را نمی شناسند و حتی به سوی باطل گرایش می یابند و آن را با تمام وجود می جویند.

حق، اصولاً چیزی جز راستی و صداقت نیست، همان طور که باطل نیز چیزی جز دروغ و کذب نمی باشد. این گونه است که اهل باطل همواره بر دروغگویی پافشاری دارند و در رفتار و کردارشان، صداقت و وفاداری و راستگویی دیده نمی شود. این در حالی است که دیگران را به دروغ متهم می سازند و خود را اهل صداقت و راستی و راستگویی می دانند. «وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ لا نَبْتَغِی الْجَاهِلِینَ» (سوره قصص: ۵۵)

ترجمه: و چون لغوی بشنوند از آن روی برمی تابند و می گویند: «کردارهای ما از آنِ ما و کردارهای شما از آنِ شماست. سلام بر شما، جویای [مصاحبت] نادانان نیستیم.

خداوند در این آیه، اهل باطل را افرادی جاهل و بیهوده گو می شمارد و بر این نکته تأکید می ورزد که ایشان لغو و بیهوده گویی را در حالی به اهل حق و مؤمنان نسبت می دهند که خود در آن غرقه هستند. از نظر مؤمنان نیز بیهوده گویی و شنیدن آن، امری است که تنها انسان های جاهل و بی خرد از آن پیروی می کنند. در این آیه، جاهل در حقیقت در برابر عقل و خرد قرار گرفته است نه در برابر نادانی و فقدان علم؛ بنابراین رفتاری که بی خردان انجام می دهند، رفتاری همراه با بیهودگی و لغو در شنیدن و گفتن است که عمل اهل باطل می باشد.

از نگاه قرآن، پذیرش توحید، عین حق جویی و حق خواهی است و در مقابل، کفر و شرک چیزی جز باطل گرایی نمی باشد. از این رو خداوند اهل شرک را اهل باطل معرفی می کند.

«أَوْ تَقُولُوا إِنَّمَا أَشْرَکَ آبَاؤُنَا مِنْ قَبْلُ وَکُنَّا ذُرِّیَّهً مِنْ بَعْدِهِمْ أَفَتُهْلِکُنَا بِمَا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ» (سوره اعراف: ۱۷۳)

ترجمه: یا بگویید پدران ما پیش از این مشرک بوده اند و ما فرزندانی پس از ایشان بودیم. آیا ما را به خاطر آنچه باطل اندیشان انجام داده اند هلاک می کنی؟.

و در آیات ۷ و ۸ سوره انفال خبر از میان رفتن باطل در نهایت می دهد که همان بطلان شرک و کفر می باشد.

«وَإِذْ یَعِدُکُمْ اللَّهُ إِحْدَی الطَّائِفَتَیْنِ أَنَّهَا لَکُمْ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَیْرَ ذَاتِ الشَّوْکَهِ تَکُونُ لَکُمْ وَیُرِیدُ اللَّهُ أَنْ یُحِقَّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ وَیَقْطَعَ دَابِرَ الْکَافِرِینَ (۷) لِیُحِقَّ الْحَقَّ وَیُبْطِلَ الْبَاطِلَ وَلَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ» (۸)

ترجمه: و [به یاد آورید] هنگامی را که خدا یکی از دو دسته [کاروان تجارتی قریش یا سپاه ابو سفیان ] را به شما وعده داد که از آنِ شما باشد، و شما دوست داشتید که دسته بی سلاح برای شما باشد، و [لی ] خدا می خواست حقّ [اسلام ] را با کلمات خود ثابت، و کافران را ریشه کن کند. (۷) تا حقّ را ثابت و باطل را نابود گرداند، هر چند بزهکاران خوش نداشته باشند

ولی خدا میخواست حقّ را با سخنان خود (که بیانگر اراده و قدرت یـزدانـند، بـرای مـردم) ظـاهر و اسـتوار گرداند و کـافران را (از سـرزمین عرب بـا پـیروزی مؤمنان) ریشه کن کند (لذا شما را با لشکر قریش درگیر کرد). تا بدین وسیله حقّ را (که اسلام است) پـابرجـا و بـاطل را (که شـرک است) تـباه گرداند، هـرچند که بزهکاران (کافر و طغیانگر، آن را) نپسندند.

معیارها و ارزشها و رهنمودهای قرآنی در مورد حقّ و باطل کلّی و دائـمی هستند و تا آسمانها و زمین پابرجا و پـایدارنـد، و تـا گروهی از مسلمانان در این زمین هستند و رودر روی جاهلیّت می جنگند تا دین خدا را به زندگی این امّت بازگردانند، راهنما و راه گشایند.

اصولاً هر امر ناهنجار و زشت و پلید عقلی و عقلایی و شرعی، از امور باطلی است که لازم است آن را ترک کرد و در مقابل هر امر هنجاری عقلانی و عقلایی و شرعی از امور حق است که نتیجه آن در دنیا و آخرت، آرامش و آسایش است. اگر آدمی امری را تجربه کرد که وی را دچار تردید و سرگردانی کند و از محبت و مهر مردم باز دارد و آخرت را از یاد ببرد باید در حق بودن آن شک کرد و ترک آن را بهتر از انجام آن دانست.

آنچه بدیهی و مؤکداً بیان شده، این است که انسان در آغاز بر فطرت پاک و سالم آفریده شده و در مقام اعتدال و استواست و از این رو به طور طبیعی گرایش به زیبایی ها و حقایق به عنوان یک امر کمالی دارد؛ ولی اندک اندک به سبب وسوسه های بیرونی شیطان و ابلیس و هواها و خواسته های درونی نفس انسانی، از فطرت خویش دور می شود و به دام ولایت شیطان می افتد به گونه ای که فرهنگ و ارزش های شیطانی برای او اصالت می یابد و باطل به جای حق و نقص به جای کمال می نشیند؛ زیرا فطرت و طبیعت چنین افرادی در یک فرآینده زمانی تغییر یافته و هویت و ماهیت جدیدی پیدا کرده است. در این میان آمیختگی حق و باطل و شبهاتی که از راه این آمیختگی پدید می آید، امر را بر توده های مردم دشوار می کند و جالب این که انسان بیماردل (فی قلوبهم مرض به تعبیر قرآن) و سنگ دل (کالحجاره او اشد قسوه در تعبیر قرآنی) حتی اگر از شبهه بودن آن آگاه باشد به سوی باطل گرایش یافته است. کسانی که گرفتار شبهات می شوند و در نهایت در ولایت شیطان می روند و تغییر ماهیت می دهند و باطل برای ایشان جای حق می نشیند و اینگونه فطرت سالم خود را از دست می دهند، دیگر عطر کلام وحی و حقایق آسمانی و هنجارهای زیبای اجتماعی و اخلاقی و دیگر امور کمالی و ضد نقص، حال ایشان را به هم می زند.

از این رو خداوند در توصیف این افراد می فرماید که هر آیه ای که برای مؤمنان عامل رشد و بالندگی و هدایت است برای این مردمان عامل گمراهی و ضلالت می شود و بیش از پیش در آن غوطه ور می شوند؛ چون کمال و حق به مزاج و ذائقه ایشان خوش نمی آید و سخنان یاوه و بیهوده و رفتارهای زشت و زننده، آنان را خوشحال می کند.

اصولاً انسانهایی که بیمار دل و سنگ دل شده اند و ماهیت انسانی و فطرت پاک و طبیعی خود را از دست داده اند، دوست می دارند که شبهه آفرینی کنند، زیرا با آمیختگی حق و باطل می توانند دیگران را نیز به سوی باطل خویش بکشانند و آنان را با خود همراه سازند. چنین بیماردلانی در اهل کتاب، با آمیختن حق و باطل و ارایه آن به جای حق می کوشیدند به باطل خویش بها و ارزش دهند و به مقاصد باطل خود دست یابند .

وَلا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَکْتُمُوا الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (بقره آیه ۴۲ )

ترجمه: و حق را به باطل درنیامیزید، و حقیقت را با آنکه خود می دانید کتمان نکنید.

« ای اهل کتاب! چرا حق را به باطل درمی آمیزید» آمیختن حق به باطل؛ خلط کردن آن با تحریفات عمدی و داخل کردن آن چیزهایی در دین است که از دین نیست و منحرفان به این منظور آنرا در دین وارد می کنند تا حقایق را بر مردم پوشانیده و آنانرا گمراه سازند «و» چرا «حقیقت را کتمان می کنید، با آنکه خود می دانید» که رسول خدا (ص) بر حق است؟ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (آل عمران آیه ۷۱)

ترجمه: ای اهل کتاب، چرا حق را به باطل درمی آمیزید و حقیقت را کتمان می کنید، با اینکه خود می دانید؟

«ای اهل کتاب! چرا حق را به باطل درمی آمیزید» آمیختن حق به باطل؛ خلط کردن آن با تحریفات عمدی و داخل کردن آن چیزهایی در دین است که از دین نیست و منحرفان به این منظور آنرا در دین وارد می کنند تا حقایق را بر مردم پوشانیده و آنانرا گمراه سازند «و» چرا «حقیقت را کتمان می کنید، با آنکه خود می دانید» که رسول خدا (ص) بر حق است؟

از ویژگی های دیگرحق، که قرآن بیان کرده است، سودمندی و اصلاحگری آن است؛ زیرا حق، امری صالح است و افزون بر صالح بودن و دوری از فساد و تباهی موجب اصلاحات نیز می شود. این در حالی است که باطل بر فساد و تباهی استوار است و هر چیزی را نیز به افساد و تباهی می کشاند.

از ویژگیهای دیگر حق در قرآن، بصیرت زایی ست در حالی که باطل، آدمی را دچار جهل و نادانی می کند و پرده بر دیدگان انسان می افکند تا حقایق را نبیند. از این رو خداوند در آیات ۵۸ و ۵۹ سوره روم بیان می کند که دل های کافران به سبب بدرفتاری و بدذاتی ایشان، مهر شده و دیگر نمی توانند حق را از باطل تشخیص دهند بلکه حتی اگر تشخیص دادند به سوی باطل گرایش می یابند. در حقیقت از آثار طبیعی باطل گرایی انسان، مهر شدن دل ها و عدم توانایی از درک حقایق و تشخیص آن می باشد که نتیجه آن فرو رفتن بیش از پیش در تباهی و هلاکت جاودانه است. وَلَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِی هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ وَلَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآیَهٍ لَیَقُولَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ مُبْطِلُونَ (روم آیه ۵۸)

ترجمه: و به راستی در این قرآن برای مردم از هر گونه مَثَلی آوردیم، و چون برای ایشان آیه ای بیاوری، آنان که کفر ورزیده اند حتماً خواهند گفت: «شما جز بر باطل نیستید..

« و به راستی در این قرآن برای مردم از هرگونه مثلی زده ایم» از امثالی که آنان را به سوی توحید و یگانگی ما و راستگویی پیامبرانمان راهنمایی می کند و هرگونه حجتی را که بر بطلان و ناروا بودن شرک دلالت می کند، برایشان آورده ایم چنانکه این حجتها را در این سوره کریمه به گونه های مختلف و با ادله و امثال گوناگون و به اشکال متعدد ارائه کرده ایم «و اگر برای آنان آیتی بیاوری» از آیات قرآن که به این حقیقتها ناطق است «قطعا کافران می گویند: شما جز باطل اندیش نیستید» یعنی: ای محمد! تو و یارانت جز باطل اندیشان بیهوده گویی نیستید که از سحر و چیزهای دیگری که در بطلان شبیه آن هستند، پیروی می کنید.

همین باطل گرایی و کفر مردم است که قدرت تشخیص را از آنان می گیرد و حقایق را اموری موهوم می انگارند در حالی که باطل خود را امری حق جلوه می دهند و به عنوان حق به سوی آن می روند. (مخلص، عبدالرؤوف، ۱۳۸۵ ش، ج۴ ص۵۶۸ )

کَذَلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ (روم آیه ۵۹)

ترجمه: این گونه، خدا بر دلهای کسانی که نمی دانند مُهر می نهد.

«اینگونه، خداوند بر دلهای کسانی که نمی دانند» به علم سودمندی که به وسیله آن به سوی حق رهیاب گردیده و از باطل نجات یابند؛ «مهر می نهد» همانانکه خدای عزوجل به علم ازلی خویش دانسته است که گمراهی را انتخاب می کنند. یعنی: این ادعایشان که سخن تو آنچه از آیات را که برایشان آورده ای، باطل می پندارند، در حقیقت تکذیبی است که منشأ آن مهر زدن خداوند بر دلهایشان به چنان مهر زدنی است که بر اثر آن با حق معارضه کرده و با آن عناد می ورزند و در برابر آن گردن نمی نهند.

خداوند در آیه ۱۱ سوره بقره تبیین می کند که تغییر ماهیت در یک فرآیند غلط و باطل در سایه کفر و نفاق، موجب می شود که شخص بی آن که احساس کند که به سوی باطل می رود، کارهای فاسد و تباه کننده خود را از امور اصلاحی دانسته و خود را نیز مصلح می شمارد. به سخن دیگر، تغییر ذائقه و ادراک در این افراد موجب می شود تا باطل را جای حق ببینند و افساد را اصلاح بدانند و حتی براین اساس مردم حق جو و حقیقت طلب را نادان و گمراه بشمارند و آنان را به تمسخر بگیرند. (مخلص، عبدالرؤوف، ۱۳۸۵ ش، ج۴ ص۵۶۹)

و در آیات اولیه سوره بقره، اهل باطل خود را به ناحق به عنوان مصلح معرفی می کند که این آیات چهره منافقانه ودروغین آنان را چنین افشا می کند: (سوره بقره)

ترجمه: و چون به آنان گفته شود: «در زمین فساد مکنید»، می گویند: «ما خود اصلاحگریم.

یعنی: کار ما فساد افروزی نیست بلکه ما فقط مردمانی مصلح هستیم که در جهت خیر و صلاح و اصلاح می کوشیم.

سید قطب در توضیح این آیه چنین می گوید: کسانیکه به بدترین وجه فساد می کنند و زشتترین اعمال را انجام می دهند، و در عین حال می گویند: ما اصلاحگرانیم، بدون گمان در هر عصر و زمانی فراوانند. این چنین می گویند، زیرا مقیاس ارزشهائی که دارند خراب شده است و ترازوی سنجش کردار و گفتارشان اختلال پذیرفته است. معلوم است هنگامی که ترازوی سنجش اخلاص و پاکی، در نفس آدمی تباهی گیرند، همه ی مقیاسها و ارزشها در هم فرو می ریزد و تباهی می گیرد. اصلاً کسانیکه دل به خدا نمی دهند و از درون با خدا یک رنگ و مخلص نمی باشند، مشکل است که به فساد و زشتی اعمال خویش پی ببرند. زیرا ترازوی سنجش خیر و شر و صلاح و فساد در پیش آنان، به همراه هوی و هوس و برابر میل و آرزوی ایشان در نوسان است و به این سو و آن سو در جولان است و شاهین آن با دست خواستها و تمایلات ایشان، بالا و پائین می افتد. دیگر از قاعده و قانون خدا فرمان نمی برند بلکه بنده و فرمانبردار شهوات و خواستهای دلند.

از اینجا است که چنین حکم قاطعانه و بیان صادقانهای، به دنبال آن صادر می گردد:

أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَکِنْ لا یشْعُرُونَ

هان ایشان مفسدانند و بس، ولیکن نمی فهمند. (سیدقطب، ۱۹۸۹م، ج۱، ص ۴۴)

بدینسان است که چون خداوند آنان را از فساد نهی می کند، مدعی می شوند که صفت «صلاح» ویژه آنان است. خاطرنشان می شود که این روش مفسدان در هر زمانی است که فسادشان را در قالب «صلاح» معرفی می کنند.

اما خداوند این ادعایشان را با رساترین بیان رد نموده و آنان را به وصف فسادگر که درحقیقت به آن موصوف هستند، محکوم نمود و فرمود: أَلا إِنَّهُمْ هُمْ الْمُفْسِدُونَ وَلَکِنْ لا یَشْعُرُونَ (سوره بقره/۱۲)

ترجمه: بهوش باشید که آنان فسادگرانند، لیکن نمی فهمند.

وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا کَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ کَمَا آمَنَ السُّفَهَاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمْ السُّفَهَاءُ وَلَکِنْ لا یَعْلَمُونَ (سوره بقره/ ۱۳)

ترجمه: « و چون به آنان گفته شود: همانگونه که سایر مردم ایمان آورده اند، شما هم ایمان بیاورید، می گویند: آیا ما نیز همانند کم خردان و نادانان ایمان بیاوریم؟» اینگونه است که از روی استهزا و تحقیر، به مؤمنان نسبت بی خردی را می دهند و همین وقاحتشان سبب شد تا خداوند سفاهت و بی خردی را منحصرا به خودشان مربوط دانسته و بگوید: «آگاه باشید که آنان همان کم خردانند؛ ولی نمی دانند».

علت اینکه خداوند متعال در بیان فسادکاریشان: «لایشعرون» و در بیان ایمان نیاوردنشان: «لایعلمون» فرمود، این است که: شعور؛ ادراک امور پنهانی و علم؛ یقین داشتن و مطابقت فهم با واقعیت است و از آنجا که فسادانگیزی در زمین امری محسوس است و منافقان چنان حس بالایی ندارند که آنرا درک کنند، پس نسبت دادن بی شعوری به آنان با این حالشان سازگار است، اما از آنجا که ایمان یک امر قلبی است و آنرا فقط کسی درک می کند که حقیقتش را بداند، لذا به دلیل آنکه آنها از چنین علمی بی بهره اند، پس حقیقت ایمان را نیز در نمی یابند، از اینرو نسبت دادن بی علمی به آنان در اینجا نیز کاملا با حالشان سازگار و هماهنگ است. (مخلص، عبدالرؤوف، ۱۳۸۵ش، ج ۱، صص ۴۰ ۴۱ )

مصادیق حق و باطل در قرآن

خداوند در آیات قرآن مصادیق بسیاری را برای تبیین حق و باطل مطرح گرده است و باورهای مطابق با واقع را حق، و آنچه را که با واقع تطابق ندارد باطل نامیده است.

مهمترین مصادیق «حق» در قرآن کریم عبارت است از:

الف) ذات باری تعالی

به حقیقت «حق» مطلق تنها اوست و غیر او زایل، باطل، محدود و نیازمند است، و «علی و کبیر» که از هر چیز برتر و از وصف بالاتر است ذات پاک او می باشد و به تعبیر رسول خدا (ص) راست ترین سخنی که تاکنون شاعری گفته است سخن لبید بن ربیعه عامری شاعر است که:

ألاکلّ ُشئ ٍما خلا لله باطلٌ و کل نعیمٍ لا محاله زائلٌ

« آگاه باشید هرچه جز خدا است باطل است و هر نعمتی سرانجام، زوال پذیراست. (بخاری، ۱۴۰۱ق، ج ۴، ص ۲۳۶؛ ج ۷، ص ۱۰۷)

استاد قرضاوی اندیشمند معاصر در این زمینه می گوید: « زمانی که با یک دید واقع بینانه به جهان هستی می نگریم، هیچ موجودی به جز خداوند آفریدگار را دارای ثبات و بقا و متکی به خود نمی یابیم. و هر کس و هر چیزی به جز او، نه وجودش از خودش است و نه بقایش بدست خودش، همه، موجوداتی هستند که بوسیله موجود دیگر بوجود آمده اند و زمانی نبوده اند و بعد بوجود آمده اند، و بعد هم برای زمان معینی وجود خواهند داشت و سپس دفتر وجودشان در هم پیچیده خواهد شد!

پس آن حقیقت عظیمی که فطرت و عقل انسان و سطر به سطر بلکه حرف به حرف کتاب آفرینش بدان شهادت می دهند این است که فقط خداوند حقّ است و هر آنچه غیر اوست باطل است. و این همان حقیقتی است که راز آن را قرآن، این کتاب بر حق خداوند در بیش از یک سوره برملا ساخته است:

فَذَلِکُمْ اللَّهُ رَبُّکُمْ الْحَقُّ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ فَأَنَّا تُصْرَفُونَ . (سوره یونس/ ۳۲)

«این است خدا، پروردگار حقیقی شما» نه آنچه را که با وی شریک قرار داده اید و بر چیزی توانا نیستند «و بعد از حق جز گمراهی چیست؟» پس، ربوبیت حق تعالی به اقرار خودتان حق است لذا غیر آن باطل می باشد «پس چگونه بازگردانیده می شوید؟» یعنی: چگونه از حق آشکار عدول کرده به بیراهه می روید و غیر باری تعالی را به پروردگاری می گیرید؟!

سید قطب در تفسیرش این آیه را چنین تفسیر میکند: خدا حقّ است. حقّ یکتا است و چند تا نیست. کسی که از حقّ کنارهگیری کـند گـرفتار بـاطل مـیشود، و در سنجش و برآورد امور گمراه می گردد و به کـژراهه می رود:

فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ فَأَنَّی تُصْرَفُونَ؟

آیا سوای حقّ جز گمراهی است؟ پس چگونه باید از راه به دور برده شوید؟.

شما را چه می شود که با وجود اینکه حقّ آشکار است و چشمها آن را می بینند، از آن رویگردان و دور می گردید؟ به سبب همچون رویگردانی و انصرافی که مشرکان از حقّ روشن دارند، حقیّ که به مقدّمات آن اعتراف می نمایند ولی نتائج ضروری آن را انکار می کنند، و واجبات و وظائفی را انجام نمی دهند که این حقّ اقتضاء می کند و می طلبد، خدای سبحان در قوانین و سنن خود چنان مقدّر و مقرّر فرموده است و گنجانده است و جای داده است که: کسانی که از منطق فطرت سالم، و از سنّت جاری آفرینش، بیرون روند و منحرف شوند، چنان گردند که ایمان نیاورند. (سیدقطب، ۱۹۸۹م، ج۳، ص ۱۷۸۲)

« ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ یُحْیِ الْمَوْتَی وَأَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»(سوره حجّ/ ۶۲)

ترجمه: این [قدرت نماییها] بدان سبب است که خدا خود حق است، و اوست که مردگان را زنده می کند و [هم ] اوست که بر هر چیزی تواناست.

«این همه» آفرینشگری و قدرت نمایی«بدان سبب است که خدا خود حق است» حق: وجود ثابت و پایداری است که هیچ تغییر نمی کند و زوال نمی پذیرد « و اینکه اوست که مردگان را زنده می کند » چنانکه زمین مرده را زنده کرد « و هم اوست که بر هر چیزی تواناست» چنانکه بر خلقت شگفت آسای انسان و جانداران دیگر و رستنی ها توانا می باشد.

ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ (سوره حجّ / ۶۲)

ترجمه: [آری، ] این بدان سبب است که خدا خود حق است و آنچه به جای او می خوانند آن باطل است، و این خداست که والا و بزرگ است.

بر اساس همه شواهد عقلی و نقلی خداوند حق است و آنچه را که بجز او به فریاد می خوانند و پرستش می نمایند باطل است. و خداوند والامقام و بزرگوار است.

این تعلیل کافی و تضمین بسنده ای است برای پیروزی حق و عدل، و شکست باطل و ظلم و جور. همچنین این، تضمین استمرار و ثبات قوانین و سنن جهان است، و می رساند که قوانین و سنن جهان تزلزل نمی پذیرد و تخلف نمی گیرد. از جمله این قوانین و سنن هم پیروزی حق و شکست ظلم و جور است.

« آری! این» یاری دادن مظلوم « بدان سبب است که خدا خود حق است » پس دین وی حق است، عبادت وی حق است، نصرت دادن اولیائش علیه دشمنانش حق است، وعده وی حق است و او خود حق است زیرا وجودش واجب و به ذات خود ثابت و قائم است و وجوب وجود و یگانگی او مقتضی آن است که او مبدأ و منشأ تمام موجودات بوده و همه چیز، در قلمرو قدرت و در بند اراده او باشد «و آنچه بجز او می پرستند» که بتان از جمله آنهایند «باطل است» که هیچ ثبوت و حقیقتی ندارد. همچنین معبودان دروغین از آنروی باطل اند که برخلاف پندار باطل پرستان، خدا نمی باشند «و این» نصرت « به سبب آن است که خدا هموست والا و بلند مرتبه » یعنی: خداوند متعال بر همه چیز برتر، از همتایان و مشابهان مقدس و منزه و از آنچه ستمگران می گویند پاک و مبراست «کبیر است» یعنی: صاحب بزرگی و عظمت و جلال است پس، از علو و عظمت وی است که مظلومان را یاری می دهد. (قرضاوی، ۱۳۶۰ش، صص ۱۴، ۱۵ ).

بنا بر این هر چیزی به اندازه اتصال و ارتباطی که با حق مطلق – الله – دارد و به اندازه ای که از خشنودی خداوند بر خوردار است، حقّ است و به اندازه دوری و بیگانگی از خدا و تهی بودن از خوشنودی خدا باطل است.

پس آنچه ریشه اش خدایی باشد، حقّ است و آنچه ریشه ای غیر خدایی داشته باشد باطل است. و به تبع حق بودن حدا سخن و بیان او هم حق است و هر کار وفعلی که از او صادر شود نیز حق است چرا که به شهادت و تعبیر قران خداوند نه سخن باطل می گوید و نه کار باطل انجام می دهد.

«الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَاماً وَقُعُوداً وَعَلَی جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ» (سوره آل عمران / ۱۹۱)

ترجمه: همانان که خدا را [در همه احوال ] ایستاده و نشسته، و به پهلو آرمیده یاد می کنند، و در آفرینش آسمانها و زمین می اندیشند [که: ] پروردگارا، اینها را بیهوده نیافریده ای منزهی تو! پس ما را از عذابِ آتش دوزخ در امان بدار.

حق تعالی صاحبان خرد را چنین تعریف و توصیف می کند: «هم آنان که خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد می کنند» و در آفرینش آسمانها و زمین تفکر می کنند

« این متفکران و اندیشمندان ذاکر می گویند: «پروردگارا! اینها را بیهوده» و به باطل و عبث « نیافریدهای »

خداوندا! تو این جهان را نیافریده ای تا پوچ و باطل باشد. بلکه آن را آفریده ای تا حق باشد. حق اساس آن، و حق قانون آن، و حق در آن اصیل است.

این جهان حقیقت دارد، و «عدم» نیست، آنگونه که برخی از فلسفه ها می گوید. جهان برابر قانونی در سیر و حرکت و گردش و چرخش است، و به دست هرج و مرج واگذار نشده است. جهان به سوی هدفی در حرکت است، و به دست تصادف سپرده نشده است. جهان در وجود و حرکت و هدف خود محکوم حق است و باطل آمیزه آن نمی گردد.

همچنین تمام احکامی که خداوند برای تنظیم روابط بندگان با خدا یا روابط آنان با جهان و زندگی و یا روابط فردی و اجتماعی، تشریع کرده است، همگی حق هستند و باید آنها را پذیرفت و بدانها اقرار کرد و درستی و عادلانه بودن آنها را حتمی و مسلم دانست همانطور که خداوند می فرماید:

وَأَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنْ الْکِتَابِ وَمُهَیْمِناً عَلَیْهِ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ وَلا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ عَمَّا جَاءَکَ مِنْ الْحَقِّ ( سوره مائده / ۴۸)

ترجمه: و ما این کتاب [قرآن ] را به حقّ به سوی تو فرو فرستادیم، در حالی که تصدیق کننده کتابهای پیشین و حاکم بر آنهاست. پس میان آنان بر وفق آنچه خدا نازل کرده حکم کن، و از هواهایشان [با دور شدن ] از حقّی که به سوی تو آمده، پیروی مکن.

قرآن توچیه گر نهایی برای تبیین حق، می باشد و پیروی از هواهای نفسانی می تواند انسان را به سوی پرتگاه باطل بکشاند و به تعبیر دل انگیز سید قطب: انسان در برابر ایـن تعبیر روشـن و آشکار، و این قاطعیت گفتار، و این احتیاط فراوان می ایستد و می بیند که چگونه در برابر وسوسه هائی که برای ترک چیزی هرچند اندک از این شریعت در برخی از ظروف و شرائط، این همه احتیاط و برحذرباش گوشزد می گردد. انسان در برابر همه اینها می ایستد و تعجب می کند که مسلمانی که ادعای ییروی از اسلام را دارد، چگونه به خود اجازه می دهد و می پسندد که همه شریعت یزدان را به ادعای ظروف و شرائط رها سازد و پشتگوش اندازد، و شـگفت انگیزتر چگونه می پسندد که بعد از ترک کلی شریعت یزدان، ادعای اسـلام کند! اصلا مردمان چگونه ییوسته خود را «مسلمان» مـی نامند، بدانگاه که حلـقه کمند اسـلام را از گردن خود بدر می آورند، و شریعت یزدان را بطور کلی رها می سازند، و در قالب عدم اعتراف به شریعت یزدان، و ناشایست قلمدادکردن این شریعت در همه شرائط و ظـروف، و پیاده و اجرا کردن همه بخشهای آن را غیر ضروری شمردن در همه شراط و ظروف… اقرار به الوهیت یزدان را اعلان می دارندا

وَأَنْزَلْنَا إِلَیکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ

بر تو (ای پیغمیر) کتاب (کامل و شامل قرآن) را نازل کردیم که (در همه احکام و اخبار خود) ملازم حق است.

حق در شرف صدور این کتاب از جانب الوهیت جلوه گر و هویدا است. آن جهتی که حق فرو فرستادن شریعتها، و واجب گرداندن قانونها را دارد… حق در مـحتویات این کتاب، و در همه کارهائی که از عقیده و شریعت عرضه می دارد، و در صلاحیت این شریعت در همه ی شرائط و ظروف، و در ضرورت پیاده و اجراءکردن آن در مقام شرائط و ظروف، و در هر خبری که روایت می نماید، و در همه رهنمودهائی که در بر دارد… جلوه گر و هویدا است. (سیدقطب، ۱۹۸۹م، ج۲، ص ۹۰۲)

زمخشری همه خیرات را از توحید خداوند و اطاعت او گرفته تا تبعیت از کتب رسولان الهی و نیز زهد در دنیا و رغبت در آخرت را از مصادیق حق می داند. (زمخشری، ۱۴۰۷ق، ج ۴، ص ۷۹۴)

حق اشاره به وجود حقیقی و پایدار است؛ در این جهان آن وجود حقیقی که قائم بالذات و ثابت و برقرار و جاودانی باشد تنها اوست و بقیه هرچه هست در ذات خود وجودی ندارد و باطل هستی خود را از طریق وابستگی به وجود حق، پدیدار می کند و هر لحظه نظر لطفش را از آنها برگیرد در ظلمات فنا و نیستی، محو و ناپدید می شود. به این ترتیب هر قدر ارتباط موجودات دیگر به وجود حق تعالی بیشتر گردد به همان نسبت حقانیت بیشتری کسب می کند. (مکارم شیرازی، ۱۳۷۴ش، ج ۱۷، ص ۸۲)

از آنجا که خداوند حق محض است، سخن و فعل او هم حق محض است، چون از حق محض غیر از حق محض سر نمی زند. مقدم شدن کلمه ی الحق در آیه «… والحق أقول» افاده حصر می کند و نشانه آن است که خداوند جز حق نمی گوید، (زمخشری، ۱۴۰۷ق، ج ۴، ص ۱۰۸)

و به همین جهت است که قسمتی از دعای اولوالالباب (صاحبدلان و خردمندان واقعی) چنین است: «همانا که خدا را [در همه احوال] ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد می کند و در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند [که: ] پروردگارا، اینها را بیهوده نیافریده ای، منزهی تو! پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار»؛ نیز با توجه به همین مطلب است که قرآن کریم نظر کسانی را که گمان می کنند جهان آفرینش برنامه و هدف ندارد و کاروان زندگی به سوی سرمنزل مشخصی نیست به شدت محکوم می کند و می فرماید:

أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثاً وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لا تُرْجَعُونَ فَتَعَالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْکَرِیمِ (سوره المؤمنون/ ۱۱۵ ۱۱۶)

ترجمه: آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریده ایم و اینکه شما به سوی ما بازگردانیده نمی شوید؟ (۱۱۵)پس والاست خدا، فرمانروای بر حق، خدایی جز او نیست. [اوست ] پروردگار عرش گرانمایه.

نیز آنچه خداوند در کتاب های آسمانی و به وسیله رسولانش، ازعوالم غیب و سرانجام زندگی و حقایق آخرتی بیان نموده، همه حق است؛«… ألّا إنّ وعدالله حق.. » (یونس / ۵۵).

.. بدانید، که درحقیقت، وعده خدا حق است… ؛ مرگ حق است: «و جاءت سکره الموت بالحق… »؛ (ق / ۱۹)

و سکرات مرگ، حقیقت را [به پیش] آورد… ؛قامت و رستاخیز حق است:

وَیَسْتَنْبِئُونَکَ أَحَقٌّ هُوَ قُلْ إِی وَرَبِّی إِنَّهُ لَحَقٌّ وَمَا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ (سوره یونس / ۱۹)

ترجمه: و از تو خبر می گیرند: «آیا آن راست است؟» بگو: «آری! سوگند به پروردگارم که آن قطعاً راست است، و شما نمی توانید [خدا را] درمانده کنید.

آنگاه حق تعالی سؤال دیگری از سوی مشرکان را مطرح می کند: «و از تو خبر می گیرند که آیا آن حق است؟» یعنی: آیا آنچه را که به ما از عذاب و معاد و قیامت وعده می دهی، راست است؟ «بگو: آری، سوگند به پروردگارم که آن قطعا حق است و شما عاجزکننده نیستید» یعنی: شما نمی توانید خدای سبحان را درمانده کرده و از چنگ عذاب بگریزید پس حتما گرفتار آن می شوید.

ابن کثیر می گوید: «این یکی از سه موردی است که خداوند متعال در آن، بر وقوع روز آخرت سوگند یاد کرده است ». (مخلص، عبدالرؤوف، ۱۳۸۵ ش، ج ۲، صص ۶۶۷ ۶۶۸ )

آری! خدا حقّ است. حقّ یکتا است و چند تا نیست. کسی که از حقّ کناره گیری کـند گـرفتار بـاطل مـی شود، و در سنجش و برآورد امور گمراه می گردد و به کـژراهه می رود.

وَیَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ أَلَیْسَ هَذَا بِالْحَقِّ قَالُوا بَلَی وَرَبِّنَا قَالَ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ (سوره الاحقاف / ۳۴)

ترجمه: و روزی که کافران بر آتش عرضه می شوند [از آنان می پرسند: ] «آیا این راست نیست؟» می گویند: «سوگند به پروردگارمان که آری. » می فرماید: «پس به [سزای ] آنکه انکار می کردید عذاب را بچشید.

ب) قرآن کریم

براساس آیه: المر تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ وَالَّذِی أُنزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یُؤْمِنُونَ (سوره الرعد / ۱)

ترجمه: الف، لام، میم، راء. این است آیات کتاب، و آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، حق است، ولی بیشتر مردم نمی گروند

پس به حقیقت کلام خدا قرآن، حق است و بس. حق خالصی که با باطل نمی آمیزد. حقی که احتمال شک و تردیدی در آن نمی باشد. این حروف، نشانه هائی بر این استکه قرآن حق است. این حروف، بیانگر این است که قرآن از سوی خدا نازل می گردد. آنچه از سوی خدا هم نازل شود هرگز جز حق نخواهد بود، حقی که هیچگونه شک و تردیدی درباره آن وجود ندارد.

… و آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، حق است، ولی بیشتر مردم نمی گروند. قرآن کریم حق خالص است و در آن باطل نیست و این حق محض بودن از حرف لام در «الحق» که افاده حصر می کند استفاده می شود و مفادش این است که آنچه به سوی تو نازل شده فقط و فقط حق است، نه اینکه باطل محض و یا آمیخته به باطل باشد. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۱، ص ۲۸۶)

از آنجا که قرآن کریم با حجت های آشکار خود، جدا کننده ی حق از باطل است آن را «فرقان» نیز می نامند. (راغب اصفهانی، ۱۴۱۲ق، ص ۶۳۳) و نیز «قول فصل» (طبرسی، ۱۳۷۲ش، ج ۱۰، ص ۷۱۶)

ج) میزان

بر مبنای آیه ی «وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُوْلَئِکَ هُمْ الْمُفْلِحُونَ» (الأعراف / ۸)

ترجمه: و در آن روز، سنجش [اعمال ] درست است. پس هر کس میزانهای [عمل ] او گران باشد، آنان خود رستگارانند.

و در آن روز، سنجش [اعمال] درست است. پس هر کس میزان های [عمل] او گران باشد؛ آنان خود رستگارانند. مراد از جمله ی «و الوزن یومئذٍ الحق» این است که آن وزنی که در قیامت اعمال با آن سنجیده می شود «حق» است به این معنا که هرقدر عمل مشتمل بر حق باشد به همان اندازه اعتبار و ارزش دارد چون اعمال نیک مشتمل برحق است از این رو دارای ثقل است. برعکس عمل بد از آنجا که مشتمل بر چیزی از حق نیست و باطل صرف است لذا دارای وزنی نیست، پس خدای سبحان در قیامت اعمال را با «حق» می سنجد و وزن هر عملی به مقدارحقی است که در آن است. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۸، ص ۱۱ ۱۲)

برخی مفاهیم حق از دیدگاه قرآن کریم را در چهار حوزه ی معنایی به این شرح توضیح داده اند:

الف) حوزه معنای وجود شناختی، حق به این اعتبار، عبارت است از موجود ثابت.

ب) حوزه معنای معرفت شناسی، حق در آیه معنا عبارت است از تطابق با امر واقع خارجی. حق دراین معنا همان صدق است و درمقابل باطل به معنی کذب.

ج) حوزه حقوقی طبیعی، در این معنا رعایت حق و نه خود حق، عدل است و عدم رعایت آن ظلم.

د) حوزه حقوق قراردادی یا نهادی، در این معنا حق مقابل باطل در مفهوم فقهی آن است. پس حق امری است شرعی و صحیح در مقابل غیرحق و باطل. (رحیم پور، ۱۳۸۵ش، صص ۱۴۹ ۱۵۰)

معیارحق و باطل از منظر قرآن

بر مبنای آیه: الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلا تَکُونَنَّ مِنْ الْمُمْتَرِینَ (البقره / ۱۴۷)

ترجمه: حق از جانب پروردگار توست. پس مبادا از تردیدکنندگان باشی

حق از جانب پروردگار توست، پس مبادا از تردید کنندگان باشی؛ هرآنچه از جانب پروردگار باشد حق است، زیرا از روی حکمت و مصلحت و به مقتضای عدل است و آنچه از روی هوی و هوس، القای شیاطین، باشد باطل است و طریق تشخیص آن آیات قرآن و اخباری که به طور قطع از پیامبر (ص) صادر شده و نیز براهین عقلی قطعی می باشد.

و البته پس ازآنکه به یکی از این طریق سه گانه ثابت شد که ازجانب پروردگار است دیگر جای شک در آن نیست، اگرچه پی به حکمت و مصلحت آن نبرد و یا مطابق نظریه او نباشد، زیرا اجتهاد مقابل نص غلط است.

خطاب در آیه اگرچه متوجه نبی اکرم (ص) است لکن مقصود امت است، زیرا ساحت قدس نبی و مقام عصمت او مانع از شک است؛ همانطور که اکثر خطاب های قرآن از این قبیل است. (طیب، ۱۳۷۸ش، ج ۲، ص ۲۴۱)

مفسران با عنایت به آیاتی همچون:

« اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنْ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمْ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنْ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ» (البقره / ۲۵۷)

ترجمه: خداوند سرور کسانی است که ایمان آورده اند، آنان را از تاریکی ها به سور روشنای به در می برد. و[لی] کسانی که کفر ورزیده اند، سرورانشان [همان عصیانگران] طاغوتند، که آنان را از روشنایی به سوی تاریکی ها به در می برند. آنان اهل آتشند که خود، درآن جاودانند؛

از آنجا که واژه ی «نور» مفرد و واژه ی «الظلمات» به صورت جمع به کاررفته، استفاده کرده اند که حق همواره واحد است ولی باطل متشتت و مختلف است و هیچ وقت وحدت ندارد. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۲، ص ۳۴۶؛ وهبه زحیلی، ۱۴۱۸ق، ج ۳، ص ۲۳)

انسان هر گر نمی تواند برای خود ملاک و معیار های مطلق حق را تعیین وتعریف کند بلکه باید ازقرآن کتاب آسمانی این معیارها را دریافت کند.

به قول اندیشمند معاصر استاد یوسف قرضاوی که در این باره چنین می گوید:

اگر، حق عبارت از شناخت حقیقت اشیاء و راز های هستی و هدفهای زندگی باشد منطقی این است که آن را از خالق جهان و تدبیر کننده ی نظام هستی دریافت کند.

اگر، حق قانون عدالت باشد و امور مردم را رتق و فتق کند و با ترازوی دقیقی حق و تکلیف هر کسی را مشخص کند و حق هر فرد یا خانواده یا جامعه را آنطور که شایسته است به او بدهد و وظایفی را که در برابر استفاده از آن حقوق باید عهده دار شود از او بخواهد، مرجع صلاحیت دار برای تعیین حق چه کسی جز پروردگار مردم(رب الناس) می تواند باشد. (قرضاوی، ص ۲۲)

بنابر این تعیین کننده ی حق و معیار آن تنها خداوندی است که آفریدگار همه آفریدگان است و به هر موجودی امکانات متناسب با نوع زندگی اش به او عطا نموده و برای هر چیزی اندازه ای قرار داده و هر موجودی را به تناسب وضعش هدایت نموده است و او نیازها و صلاح و فساد بندگانش را می داند و اگر قانون فضیلت همان حقی باشد که حاکم بر غرایز است و کنترل کننده رفتار و سلوک انسانی است و نفس را از پستی ها پاک نموده و فطرت را پاک می گرداند و اخلاق فرد و جامعه را بهبود می بخشد باز هم شناساندن حق مخصوص به آفریننده نفس و پدیدآورنده فطرت است که آگاه به عوامل تزکیه و انحراف نفس است، چرا که:

وَاللَّهُ یَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنْ الْمُصْلِحِ (سوره بقره /۲۲۰ )

ترجمه: و خداونـد مـفسد را از مصلح (موجود در میان شما، جدا می سازد و) می شناسد، زیرا خداوند سازنده و به وجود آورنده انسان است، لذا تنها او می تواند دقیق ترین معیار ها را برای تعیین حق و باطل را برای او ارائه و تبیین کند و علاوه بر علم و آگاهی مطلق او بر تمام زوایای وجودی انسان، او مهربانتر از خودش وهرکس دیگری نسبت به بندگانش است و هرگز به سرگردانی انسان در مسیر هدایت راضی نیست. چرا که:

إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَءُوفٌ رَحِیمٌ (البقره/۱۴۳)

ترجمه: « به راستی که خداوند نسبت به مردم رئوف و مهربان است.»

رئوف: کسی است که رأفتی بسیار دارد، رأفت: از بین بردن زیان و ناخوشی است، اما رحمت عامتر است زیرا هم شامل دفع ضرر می شود و هم رساندن خیر و نیکی.

بدین وسیله به دل مسلمانان آرامش می دهد، و پریشانی را از آنان می زداید، و خشنودی و اطمینان و یقین را بر ایشان ریزان و باران می کند.

در حدیث شریف آمده است که رسول خدا (ص) زنی از اسیران را دیدند که میان او و کودکش جدایی افتاده بود، پس او در میان اسیران می گشت و هرگاه کودکی از اسیران را می یافت او را به آغوش گرفته و به سینه اش می چسباند و بازمی گشت تا کودکش را بیابد و چون او را یافت، محکم به آغوشش گرفته پستان خود را به دهانش گذاشت. در این هنگام رسول خدا (ص) فرمودند: «آیا فکر می کنید که این زن فرزندش را در آتش خواهد افگند در حالیکه قادر است تا او را نیفگند؟» گفتند: خیر یا رسول الله! فرمودند: «به خدا سوگند که خداوند متعال به بندگان خود از این زن نسبت به فرزندش مهربانتر است». (مخلص، عبدالرؤوف، ۱۳۸۵ ش، ج ۱، صص ۱۶۷ ۱۶۸ )

ابزار تشخیص حق از باطل

گوش، چشم و فؤاد نعمت هایی هستند که خداوند ارزانی داشته است که انسان به وسیله آنها حق را از باطل تمییزداده و خود را به واقع برساند و به وسیله آنها اعتقاد و عمل تحصیل نماید. سپس از یک یک آنها بازخواست می شود که آیا در آنچه به کار بسته عملی به دست آورده یا نه و اگر به دست آورده پیروی هم کرده یا خیر؟ مثلاً از گوش می پرسند آیا آنچه شنیدی از معلوم ها و یقین ها بود یا آنچه هرکه هرچه گفت گوش کردی؟ و از چشم می پرسند آیا آنچه تماشا کردی واضح و یقینی بود یا خیر؟ و از قلب می پرسند آنچه که اندیشیدی و یا بدان حکم کردی به آن یقین داشتی یا نه؟ گوش و چشم و قلب ناگزیرند که حق را اعتراف نمایند و به آنچه که واقع شده گواهی دهند، بنابراین برهر فردی لازم است که از پیروی کردن غیر علم بپرهیزد، زیرا اعضا و ابزاری که وسیله تحصیل علم اند به زودی علیه آدمی گواهی می دهند و می پرسند آیا چشم و گوش و قلب را در علم پیروی کردی یا در غیرعلم؟ اگر در غیرعلم پیروی کردی چرا کردی؟ و آدمی درآن روز عذر موجهی نخواهد داشت. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۳، ص ۹۵)

ناگفته نماند که مطابق روایات هیچگاه قلب آدمی یقین به حق بودن امری باطل و یا باطل بودن امری حق نمی کند. در تفسیر عیاشی از یونس بن عمار از امام صادق (ع) روایت شده که «لا یستیقن القلب أن الحق باطل أبدا، و لا یستیقن أن الباطل حق أبدا»؛ هیچ وقت دلی یقین نمی کند به این که باطلی حق است و هرگز یقین نمی کند به اینکه حقی باطل باشد. (عیاشی، ۱۳۸۰ق، ج ۲، ص ۵۳)

موانع شناخت حق از منظر قرآن

خالی از فایده نیست که عامل مؤثری را که قرآن به عنوان مانع شناخت حق بیان کرده بشناسیم. وآن « پیروی از هواهای نفسانی» است.

از آیه: إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَهً فِی الأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلا تَتَّبِعْ الْهَوَی فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ (ص/ ۲۶۹)

ترجمه: پس میان مردم به حقّ داوری کن، و زنهار از هوس پیروی مکن که تو را از راه خدا به درکند

از مفهوم آیه چنین استفاده می شود که پیروی ازهوای نفس، عامل روی گردانی از حق است.

هواپرستی هرگز به انسان اجازه نمی دهد چهره حقیقت را چنانکه هست ببیند و داوری صحیح و خالی از حب و بغض پیدا کند. اساساً حب و باطل غیرقابل جمع هستند، زیرا حق بر دلیل و عقل استواراست و باطل از هوی و شهوات سرچشمه می گیرد. (زحیلی، ۱۴۱۸ق، ج۷، ص ۲۲۵)

عجب اینکه عادت کردن به گناه در مراحل نهایی و خطرناکش چنین است که آدمی ننگین ترین و زشت ترین کارها را حق خود می شمارد و پاکترین تمتع و بهره گیری جنسی را ناحق می داند. آن قوم گمراه به حضرت لوط(ع)گفتند:

«… و ما لنا فی بناتک من حق… »؛ (هود / ۷۹)

ما به دختران تو حق نداریم.

این تعبیر بیانگر نهایت انحراف این گروه است. به عبارتی دیگر، یک جامعه آلوده به جایی می رسد که حق را باطل و باطل را حق می بیند. ازدواج با دختران پاک و باایمان را اصلاً در قلمرو حق خود نمی شمارد، ولی به عکس، انحراف جنسی را حق می شمارد. (شیرازی، ۱۳۷۴ش، ج ۹، ص ۱۸۴)

با عنایت به آیاتی همچون:

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقَاناً وَیُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُمْ وَیَغْفِرْ لَکُمْ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ (الانفال / ۲۹)

ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده اید، اگر از خدا پروا دارید، برای شما [نیروی ] تشخیص [حقّ از باطل ] قرار می دهد و گناهانتان را از شما می زداید و شما را می آمرزد و خدا دارای بخشش بزرگ است

از معنا و مفهوم آیه چنین استفاده می شود که بدون تقوی، شناخت حق از باطل ممکن نیست، چرا که حب و بغض ها و گناهان حجاب ضخیمی بر چهره حق می افکند و درک و دیده ی آدمی را کور می کند. (شیرازی، ۱۳۷۴ش، ج ۱۵، ص ۸)

حسن ختام این مقاله را، با تفسیر دلنشین سید قطب در فی ظلالش می آوریم که می فرماید: این حقیقت دارد که تقوا و ترس از خدا در دل بینشی و نیروی تشخیصی به وجود می آورد، بینشی و نـیروی تشخیصی که برای دل پیچ و خمهای راه را روشـن و آشکـار می گردانـد و چاله و چوله های سر راه را می نمایاند. امّا این حقیقت همسان همه ی حقائق عقیده کسی آن را نمی شناسد مگر خودش عملاً آن را چشیده باشد! آخر تعریف و توصیف نمی تواند مزه و چشش این حقیقت را به کسانی منتقل کند که خودشان آن را مزه نکرده اند و نچشیده اند!

کارها در عقل و شعور تنیده می گردد. راهها در نگاه و اندیشه پیچیده می شود. سر دو راهی ها، باطل با حقّ می آمیزد. دلیل و برهان سرکوب و خـاموش مـی گردد ولی اقناع نمی شود. حجّت ساکت می ماند امّا دل و خرد بدان پاسخ نمی گویند و با آن هم آوا نمی شوند. جدال بی فائده می ماند و ستیزه هدر می رود… اینها وقتی است که تقوا در میان نباشد. ولی هنگامی که تا پیدا شـد خرد نورانی، حـق روشـن، راه پیدا، دل آرام، درون آسوده، و گام ثابت و بر راه استوار می شود.

حقّ ذاتاً بر فطرت پنهان نمی ماند… فطرت سالم بر حقّ سرشته شده است. آسمانها و زمین اصلاً با حقّ آفریده شده اند… امّا این هوا و هوس است که میان حقّ و باطل سدّ و مانع می شود… هوا و هوس است که تاریکی را می گسترد، و دیدن را پنهان می سازد، و مسیرها را کور می کند، و راهها را پنهان می دارد… هوا و هوس است که دلیـل و برهان از پس آن برنمی آید، بلکه تقوا و پرهیزگاری است که آن را می راند و از سر راه به دور می گرداند. ترس از خدا، و پیش چشم داشتن خدا در پنهان و آشکار است که هوا و هوس را می راند… بینش و نیروی تشخیصی که درون را روشـن می سازد، و اشتباه را برطرف می گرداند، و راه را روشن می نماید، از اینجا سرچشمه می گیرد.

این هم کاری است که ارزش آن با پـول سنجیده نمی شود… لیکن خداوند بزرگ با فضل و لطف خود زدودن اشتباهات و بخشش گناهان را بر آن می افزاید. سپس بدانها (فضل سترگ) را اضافه می فرماید.

هان! این بذل و بخشش و عطاء و کرم همگانی و همه جانبه ای است که آن را عطاء نمی کند جز پروردگار (بزرگوار و بخشایشگر) صاحب فضل عظیم و لطف عمیم. (سیدقطب، ۱۹۸۹م، ج۳، ص ۱۴۹۹)

با تو جه به فهم دقیق این آیه، تقوی می تواند نقش مهمی را در شناخت حق و باطل در زندگی انسان ایفا کند و راهیابی و رستگاری ما در دنیا و آخرت فقط در پیروی از حق و دوری از باطل است که خداوند ما را به شناخت آن رهنمون گردیده است.

نتیجه گیری

ـ باطل طفیلی و تبعی است، آنچه که اصالت دارد حق است.

ـ باطل وجود موقت دارد، آنچه که استمرار دارد حق است.

ـ حق همیشه مفید و سودمند است، همچون آب زلال که مایه حیات و زندگی است، اما باطل، بی فایده و بیهوده است. همچون کف روی آب. کف های روی آب هرگز کسی را سیراب نمی کند و سبب رویش درختی نمی گردد، نمی توان از کف هایی که در کوره های ذوب فلزات ظاهر می شود، شیء زینتی و یا ابزاری برای زندگی ساخت.

ـ هر چیز به اندازه ی اتصال و ارتباطی که با حق مطلق (ذات باری تعالی) دارد و به اندازه ای که از خشنودی خداوند برخوردار است حق است و به اندازه دوری و بیگانگی از خدا و تهی بودن از خشنودی خداوند باطل است.

ـ آنچه حق است از ناحیه خداست، ولی آنچه باطل است مستند به او نیست، هرچند که به اذن او موجود می شود.

ـ میان حق و باطل واسطه ای وجود ندارد. هر چه حق نباشد، باطل است.

ـ چون خداوند متعال حق است، نظامی را که آفریده نیز حق است.

ـ اختلاف میان اهل حق و باطل، امهال باطل، احقاق حق و ابطال باطل از مهمترین سنت های الهی در خصوص مسأله حق و باطل است.

ـ ظرف دنیا ظرف امتحان است و کسی در معرض امتحان و ابتلا قرار می گیرد که دارای اختیار باشد. و اختیار نیز وقتی معنی دارد که خلط میان حق و باطل و خیر و شر ممکن باشد و به نحوی که انسان ها خود را در سر دوراهی ها ببینند و ازآثار خیر و شر، پی به خود آنها ببرند و سپس هریک از دو راه سعادت و شقاوت را که می خواهند، برگزینند.

ـ بدون تقوی، شناخت حق از باطل ممکن نیست، چرا که حب و بغض ها و گناهان حجاب ضخیمی بر چهره حق می افکند و درک و دیده ی آدمی را کور می کند.

تحقیق و نگارش : حمزه خان بیگی – کارشناسی ارشد علوم قرآن و حدیث دانشگاه تربیت معلم آذربایجان – تبریز

باتشکر از زحمات و راهنمایی های استاد گرامی : خانم دکتر صادقی

منبع: دانشنامه اسلامی تبیین

فهرست منابع و مصادر

• الإمام البخاری، أبی عبد الله، محمد بن إسماعیل. صحیح البخاری مع فتح الباری. (۱۴۰۱ق). بیروت، دار المعرفه.

• ابن عاشور التونسی، محمد الطاهر بن محمد بن محمد الطاهر (۱۹۸۴ م)، التحریر والتنویر «تحریر المعنی السدید وتنویر العقل الجدید من تفسیر الکتاب المجید، تونس، الدار التونسیه للنشر.

• ابن فارس، احمد(۱۴۰۴ هـ. ق) معجم مقاییس اللغه، به کوشش عبدالسلام محمدهارون، قم مکتبه الاعلام الاسلامی‌‌.

• ابن منظور. لسان العرب. سلسله المعاجم. ۱۳۸۵ش. دار احیاء التراث العربی.

• بیضاوی، الامام ناصرالدین ابوالخیر عبدالله الشیرازی، تفسیر البیضاوی السمی انوار التنزیل و اسرار التاویل، سنه الطبع ۱۴۰۲ ه- ۱۹۸۲ م – دار الفکر للطباعه و النشر و التوزیع.

• حسینی بهشتی، سیدمحمد، (۱۳۸۲ش)، حق و باطل از دیدگاه قرآن، تهیه و تنظیم بنیاد نشر آثارو اندیشه‌های شهید دکتربهشتی، تهران: بقعه.

• راغب اصفهانی، حسین بن محمد، (۱۴۱۲ق(، المفردات فی غریب القرآن، بیروت: دارالعلم.

• رحیم پور، فروغ، (۱۳۸۵ش)، « تحلیلی از ساختارحق و باطل در قرآن با تأکید بر دیدگاه علامه طباطبایی در المیزان»، پژوهش دینی، شماره ۱۳.

• زحیلی، وهبه، (۱۴۱۸ق)، التفسیر فی العقیده والشریعه والمنهج، بیروت: دار الفکر.

• زمخشری، محمود بن عمر، (۱۴۰۷ق)، الکشاف عن حقایق عوامض التنزیل و عیون الاقاویل فی وجوه التأویل، بیروت: دارالکتاب العربی.

• طباطبائی، محمدحسین، (۱۳۸۳ ش)، تفسیر المیزان، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی، قم؛ دفتر انتشارات اسلامی، چاپ نوزدهم.

• طبرسی، فضل بن حسن، (۱۳۷۷)، جوامع الجامع، تهران: دانشگاه تهران.

• طبرسی، لأبی علی الفضل بن الحسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ط/ دار الکتب العلمیه. بیروت.

• طیّب، سیّد عبدالحسین، اطیب البیان فی تفسیر القرآن، انتشارات اسلام، تهران، چاپ سوم، ۱۳۶۶ش.

• عیاشی، ابی نصر محمدبن مسعود، التفسیر، تحقیق مؤسسه البعثه، قم؛ قسم الدراسات الاسلامیه لمؤسسه البعثه، ۱۴۲۱ ق، چاپ اول.

• فخرالدین الرازی- التفسیر الکبیر (مفاتیح الغیب). الطبعه الأولی – ۱۴۱۱هـ. دار الکتب العلمیه، دمشق.

• فولادوند، محمد مهدی، ترجمه قرآن (فولادوند)، دار القرآن الکریم(دفتر مطالعات تاریخ و معارف اسلامی)، تهران، ۱۴۱۵ ق، چاپ اول.

• قرائتی، محسن، (۱۳۸۳ش)، تفسیر نور، تهران: مرکز فرهنگی درس‌هایی از قرآن.

• قرشی، سیدعلی اکبر، (۱۳۷۱ش)، قاموس قرآن، تهران: دارالکتب الاسلامیه.

• قرضاوی، یوسف، حق و باطل ازدیدگاه قرآن، محسن ناصری، نشرفرهنگ قرآن، تهران، ۱۳۶۰ش.

• قطب، سید. فی ظلال القرآن، تفسیر. ۱۹۸۹م. چاپ: هفدهم، قاهره. دارالشروق.

• کاشانی، ملافتح الله، منهج الصادقین فی الزام المخالفین، کتابفروشی محمدحسن علمی. تهران، ۱۳۳۶ش.

• مخلص، عبدالرؤوف، تفسیر أنوار القرآن، انتشارات شیخ الإسلام احمد جام، تربت جام،، ۱۳۸۵، چاپ سوم.

• مصطفوی، حسن، (۱۳۶۰ش)، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

• مطهری، مرتضی، حق و باطل، انتشارات صدرا، تهران، چاپ سوم، ۱۳۶۲.

• مکارم شیرازی، ناصر و دیگران، تفسیر نمونه، دارالکتب الاسلامیه، تهران؛ ۱۳۷۰ هـ. ش، چاپ دهم.

• میبدی، رشیدالدین احمد، کشف الاسرارو عده الأبرار، انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۳۷۱ش.

درباره ی حمزه خان بیگی

کارشناس ارشد علوم قرآن و حدیث / اشنویه

همچنین ببینید

تأمین آزادی دینی یا تحمیل دین؟!

نویسنده: جلیل بهرامی نیا جمع بندی احکام و اهداف جهاد در اسلام در اسلام و …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *