خانه / ادبيات فارسي / شعر / همان سوز عرب جویم، همان ساز عجم جویم

همان سوز عرب جویم، همان ساز عجم جویم

شاعر: دکتر محمود احمد غازی*

«این داغِ جگر تابی بر سینه‌ی آدم زن»(۱)

در عالم خاکی یک هنگامه‌ی ماتم زن

انبار زر و جوهر در خانه‌ی دل گیرم

خاشاک گران بار است، دور از دل و جانم زن

در حکمت افرنگی بینی تو چه نیرنگی؟

این رنگ و فسون را اندر آتش داغم زن

این کوهِ زر و جوهر با کاه نگیرم من

انبارِ زر و سیم را بر سر هر جم زن

مغرب به جهانبانی چالاک و خردمندی

ماتم به جهان، راه نمرود جهانم زن

پیشانی خود را چو سنگِ درِ شه سازی؟

ایوانِ سلاطین را بیرون ز دو عالم زن
*****
فروزان گر کنی از نور حق دل را، روانی را

«به غارت می‌توان دادن متاع کاروانی را»(۲)

چرا بیگانه‌ای از خالق کون و مکان همدم

چرا بیگانه از خود می‌کنی هر دو جهانی را

بیا ای مصطفی در خانه‌ی دل اندکی می‌‌باش

بدر کردم ز دل هر آرزو را داستانی را

برون هر اجنبی را از دلم کردم، زدم برهم

جنون ذوفنونم را، زمین را آسمانی را

سبک بارم کند در راه هستی قلت سامان

نمی‌گیرم درین راهِ دراز، بار گرانی را

خرد اندر جهان علم و دانش کاشت حیرت‌ها

من از خاشاکِ حیرت پاک می‌سوزم زمانی را

خس و خاشاک غفلت را ز دل روب ای خردمندی

که شرط اولین این است حیات جاودانی را
*****
«ز چاک سینه‌ام دریا طلب، گوهر چه می‌خواهی»(۳)

ازین آه و فغان محشر طلب، دلبر چه می‌خواهی

دل بیدار اگر در سینه داری عقل تو روشن

درین دنیا ز نور دل منورتر چه می‌خواهی

همان سوز عرب خواهم، همان ساز عجم جویم

ز آه دل فگارم نغمه‌ی دیگر چه می‌خواهی

شب اندیشه را روشن کنم ز نور الا الله

درین تاریک شب خاور طلب اختر چه می‌خواهی

خریدی از فرنگی نان و حلوا جامه‌ی زرین!

بدو دادی دل و ایمان! ازین بدتر چه می‌خواهی

ضمیر مشرق و مغرب ز زهر غربیان کشته

ز افرنگی بجز کژدم بجز اژدر چه می‌خواهی

مکن بر عقل خود تکیه، مهار خود به دل می‌ده

بلند و تیزتر از دل قوی شهپر چه می‌خواهی

* وزیر اسبق امور دینی و مذهبی پاکستان و رئیس اسبق دانشگاه بین‌المللی اسلام‌آباد و عضو مجمع ‌اللغه العربیه دمشق.
۱ـ مصرع داخل گیومه برگرفته از اشعار علامه اقبال لاهوری ـ رحمه‌الله ـ است. [کلیات اقبال لاهوری، زبور عجم، ص: ۱۳۸، انتشارات سنایی، چاپ هفتم، ۱۳۷۶، تهران. (ای لاله صحرایی تنها نتوانی سوخت / این داغِ جگر تابی بر سینه آدم زن / تو سوز درون او تو گرمی خون او / باور نکنی چاکی در پیکر عالم زن / عقل است چراغ تو در راهگذاری نه / عشق است ایاغ تو با بنده محرم زن / لخت دل پر خونی از دیده فرو ریزم / لعلی ز بدخشانم بردار و به خاتم زن).] ۲ـ همان. [کلیات اقبال لاهوری، زبور عجم، ص: ۱۵۵٫ (در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی را / پس از مدت شنیدم نغمه‌های ساربانی را / اگر یک یوسف از زندان فرعونی برون آید / به غارت می‌توان دادن متاع کاروانی را).] ۳ـ همان. [کلیات اقبال لاهوری، زبور عجم، ص: ۱۲۵٫ (ز شاعر ناله مستانه در محشر چه می‌خواهی / تو خود هنگامه‌ای، هنگامه دیگر چه می‌خواهی / به بحر نغمه کردی آشنا طبع روانم را / ز چاک سینه‌ام دریا طلب گوهر چه می‌خواهی / نماز بی‌حضور از من نمی‌آید نمی‌آید / دلی آورده‌ام دیگر از این کافر چه می‌خواهی).]

درباره ی modir

پورتال اسلامی تبیین

همچنین ببینید

بهار عمر می گردد خزان، آهسته آهسته

شاعر: شیخ سید محمدشافی قریشی بهار عمر می گردد خزان، آهسته آهسته به منزل می …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *