خانه / یادداشت / یک روز خوب خدا ……

یک روز خوب خدا ……

نویسنده: کتایون محمودی

( روز شمارحادثه)

با صدای باران از خواب پریدم ، هیچوقت این صدا برایم ناخوشایند نبود ، ولی هراس نفوذ آب به داخل چادرها در مناطق زلزله زده ، این آهنگ خوشایند را برایم بد صدا کرده است.

ساعت چهارصبح بلند شدم و کمی با خدا حرف زدم ، کسی که همیشه آنلاین است و بدون خبرکردن ، کنارت هست.

چند ساعت بعد ، با ماموستا  علی صالحی ( همسرم ) و کاک هوشنگ احمدی، ( عاملان پیگیری کاک حسن امینی ) برای پیگیری کارساخت کانکس های سفارشی ، به شهرک صنعتی درود فرامان رفتیم .

روی بلندی های کوه بیستون ، برف باریده بود .زمستان خودش را به رخ می کشید و دندان های سپیدش را نشان می داد.

آدرس این کارگاه را خانم حق شناس از استانداری به من داده بود .

و شماره تماس با خانم عسگری ، که این چند روز ، زحمت هماهنگی کارها و سفارش های ما را با خیرین دیگر ،‌بعهده داشت و از تماس های پی در پی من و کاک هوشنگ ، خسته نشد …

مسیج کار و قیمت تمام شده ی کانکس ها را خانم حق شناس ، با این مضمون برایم فرستاد :

باهمت زنان کارآفرین وحامیان زنان کارآفرین و همکاری و تلاش شبانه روزی شرکت مخزن صنعت بیستون کانکس های ساخته شده بوسیله کمکهای مردمی بامشخصات و قیمت‌های تمام شده زیر آماده اهدا به هموطنان زلزله زده کرمانشاه می شود:

پروفیل ۴در۴ و ۴ در۸
تیرآهن ۱۰ صنعتی و ۱۲ و ۱۴
ورق بدنه دمپا ۴۵ گالوانیزه رنگی
ورق سقف کرکره گالوانیزه
کف MDF  زیرسازی قیرپاشی شده
بدنه وسقف بافوم ۴ سانت عایق بندی شده
نمای داخلی MDF  pvc
روشنایی وپریزبرق وکلید محافظ مناسب و کافی
قیمت تمام شده برای کانکس ۶ در ۲/۴۰
۴۲۰۰۰۰۰ تومان
قیمت تمام شده برای همین ابعاد کانکس همراه باحمام دستشویی وآبگرمکن و سینک ظرفشویی ۵۵۰۰۰۰۰ تومان.
نام زنان و کار آن ها ، اشتیاقم را افزون کرد، تا برای دیدار نزدیک از کارگاه و دیدن کار، راهی شوم .

محوطه ی کارگاهی بزرگی، با کادر مجرب و وارد، مشغول ساخت کانکس بودند…

همان ابتدای ورود ، حضور زنی که روی بدنه ی کانکس کارمی کرد ، توجهم را جلب کرد ….مارا به گرمی پذیرفتند ….

آقای اصم و همسرش ، بانیان طرح ساخت کانکس بودند…سلسله مراتب را اصلا نمی شد این جا ، تشخیص داد ، چون همه مشغول بودند …خانم صادقی ( همسر حاجی اصم ) به استقبالمان آمد ..

به طرف کانکس هایی رفتیم که سفارش داده بودیم .

آقای اصم توضیح داد که کادر بی چشمداشت کار می کنند و آن چند نفری هم کارمزد می گیرند را خودشان حقوق می پردازند.

هرکس در قسمتی مشغول بود ، از هر تخصص و گرایش و مهارتی آن جا کار می کرد .

یکی برق کاربود ، یکی لوله کش و دیگری رنگ کاربود ….یکی بدنه را جوش می زد و یکی اندازه ها را چک می کرد ….

تیم با همدلی کار می کردند و ساعت کاری مشخصی وجود نداشت ….

این همه یکدلی و پشتکار این زن و شوهر و کادر بی توقعشان ، برایم جالب بود .

صمیمی و با دغدغه کار می کردند ، ظاهرا بارش باران هم ، بیشتر عزمشان را مصمم کرده تا بچه های کوییک زیر باران نمانند….

ساخت یک کانکس، مرحله به مرحله پیش می رفت و ما امیدوار بودیم که این گروه درد شناس ، زودتر کانکس ها را تحویلمان دهند.

دو کانکس سفارشی آن روز ما ، با همت خانم حق شناس و یک خیر دیگر به مرحله ی ساخت و تحویل  پروژه ،‌وارد شد .

با همت مردمانی دلسوز ، مهربان و انسان دوست و خدا جو ، لبخند بر لب هایم نشست ، چون کمی با مانع روبرو شده بودیم که بیاری خدا ، این هم مرتفع شد .

کاری که برای رضای حضرت حق باشد را خود مهربانش به فرجام می رساند ، قصد من پرداخت ودیعه ی یک کانکس بود و حالا می توانستیم به دو عدد ، دلخوش باشیم .

هرکانکس ، حالا به معنای نجات یک زندگی است.

دست های کوچک کودکی و پاهای نحیفش ، می تواند زیر سقفی مطمئن گرم شود و این برای همه ی واسطه های خیر کافی باشد .

جایی که کسی فقط شماره کارتت را می خواهد ، کسی که به تو اعتماد می کند ، چقدر در دلت ، شاکری که خالق این صحنه ها ، این واسطه هاکه ناگهان به پی وی ات می آیند و با یک تلفن ، مبلغی را تقبل می کنند ، فقط خداست…

کسی که سناریوی کنار هم ماندن را با نقش اول همه و مو ضوع عاشقی ، می نویسد و خودش مرهم زخم می شود …..

کسی غافلگیرت می کند ، وقتی ناامید فقط با خدا گفتی که کم آورده ای….وقتی چشم های منتظر را کسی با همتش و بذل مالش ، شاد می کند …..خدایا ! این دست های توست که در اوج استیصال و بریدن ، به یکباره مامورت ، ظاهر می شود و تو تنها می توانی بگویی: سبحان الله……

دیگر هیچ راهی نمانده بود و سفیر تو از راه رسید که بقیه کارها را به او بسپارم و سخاوت باریدن گرفت و روز زیبای دیگری ، با توکل به تو ، در خاطرم ثبت شد …..

وجودت راکنارم ، پابه پای دنبال کارمردم رفتن ، احساس می کنم خدایا……

چه خوب است که هستی…….

درباره ی کتایون محمودی

کتایون محمودی/ روزنامه‌ نگار و کارشناس ادبیات فارسی

همچنین ببینید

داستان ما و درخت

نویسنده: سرگل رستمی نفس می‌خواهیم، همان که نشانه‌ی زنده بودن ماست، همان که عزیزترین‌هایمان را …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *