خانه / داستان

داستان

غم هایی که به قله رسیدند

نویسنده: فریبا قهرمانی برنامه ای کاربردی از خواهری مسلمان برای استفاده در اوقات با ارزش ماه مبارک رمضان. یکی از خواهران تعریف می کند. دعوت حضور و شرکت درجشن تازه وارد شده ها در مدرسه حفظ قرآن شدم ودعوت را پذیرفتم . هنگام ورودم به انجا کنارم خواهری از کشور …

ادامه نوشته »

من یک ملکه ام!

akata Khaula :نویسندهبانوی مسلمان ژاپنی برگردان: حمیده پشتوان در آن زمان که تازه به اسلام گرویده بودم، بحث‏ هاى جدى درباره دختران محجبه در مدارس فرانسه وجود داشت که هنوز هم وجود دارد. اکثریت بر این نظر بودند که مسئله حجاب، خلاف این اصل را ثابت مى‏ کرد که مدارس دولتى …

ادامه نوشته »

ماجرای حضرت عثمان و غلام

آورده‌اند که حضرت عثمان بن عفان رضی‌الله‌عنه روزی به خاطر ادب کردن غلامش او را گوشمالی داد. غلام آهی کشید. با شنیدن آه و ناله غلام، حضرت عثمان رضی‌الله‌عنه سر در گریبان فرو برد. اندکی بعد سرش را بلند کرد و گفت: ای غلام! با این آهت، قلبم را مجروح …

ادامه نوشته »

گفت: خدایا! من دختر به دنیا آوردم …

نویسنده: دکتر حسان شمسی پاشا ترجمه: آرمان کریمی قَالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهَا أُنثَى (قصه مؤثره جداً ) گفت : خدایا ! من دختر به دنیا آوردم…. زن را از اتاق عمل بیرون آوردند… مرد اعصابش به هم ریخته بود… زمانی که همسرش را سلامت دید ؛ کمی آرام شد. پرستار …

ادامه نوشته »

وسوسه

نویسنده: کلثوم قائدی (… انّما یوفّی إلصّابرون اجرهم بغیرحساب)[زمر:۱۰] ترجمه: قطعابه شکیبایان، پاداش تمام وکمال و بدون حساب داده می‌شود زن، چادرش را یک دور به کمرش پیچاند و از جلو آن را محکم گره زد. دستش را به کمر حلقه زد، سرش را رو به آسمان که کم‌کم به …

ادامه نوشته »

آنان را به حالت مستیشان واگذارید

نویسنده: دکتر جلال جلالی زاده ابن قیم در کتابش به نام «اعلام الموقعین» یک حادثه و یک واقعه شگفت‌انگیز که برای شیخش #ابن_تیمیه اتفاق افتاده ذکر می کند. روزی ابن تیمیه با یارانش از کنار گروهی از قوم تاتار (مغولان) می‌گذشتند. مغولان تازه مسلمان شده بودند. اما در ابتدا هنوز …

ادامه نوشته »

غرور و تعصب/بخش دوم

نویسنده: کلثوم قائدی مادر کنجکاوانه پرسید؛ یعنی چی که نیست؟ گفتم؛ نیست یعنی نیست، یعنی تمامش کردم! یعنی نمی‌خوام به بهانه کار، خودت رو… برای لحظه‌ای سکوت کردم، اشک به چشمانم دوید، آرام گفتم؛ یعنی صانعی رو کشتم! من… با دست‌های خودم… می‌خوام زندگی کنیم، با هم! بدون سایه یک …

ادامه نوشته »

اندر حکایت کفش‌های کهنه…

منبع: سایت روائع القصص ترجمه: عبدالناصر امینی حکایت کرده‌اند که باری یکی از علما همراه شاگردش از مسیری می‌گذشت؛ در مسیر راه یک جفت کفش کهنه دیدند که ظاهراً از کشاورزی فقیر بود که در همین نزدیکی‌ها کار می‌کرد. شاگرد به استادش نگاهی کرد و گفت: جناب شیخ! بیا تا …

ادامه نوشته »

غرور و تعصب/بخش اول

نویسنده: کلثوم قائدی هیچ چیز از کودکی یادم نمی‌آید، به جز پدرم!… پدرم و کبودی صورت مادر، و جای داغ‌های روی بدنم! پدرم و پولی که از فروش مواد و هزار کار خلاف دیگر، با هزار منّت در مقابل مادرم می‌انداخت. پدرم و فریادهایش؛ فریادهایی که باعث می‌شد مادر، چند …

ادامه نوشته »

هوسران

نویسنده: کلثوم قائدی إِنَّ الصَّلوَهَ تَنهَی عَنِ الفَحشَاءِ وَ المُنکَرِ(عنکبوت ۴۵) به راستی که نماز انسان را از بدی‌ها باز می‌دارد. گوشت‌ها را به سیخ کشید و نیم نگاهی به بالا انداخت. از آخرین باری که دیده بودش زمان زیادی گذشته بود و در این مدت چه قدر انتظار کشیده …

ادامه نوشته »